يک لانه مرغ، يک سگ دوني، يک طويله که همه ي آنها براي ساختن يک محيط مرفه براي مگس ها لازم بودند در آن مزرعه قرار داشت. مزرعه و اشيايش در آفتاب مردادي آرزوي دي ماهي ديگر را داشتند. جز طايفه مگس ها که اين فرصت را غنيمتي مي دانستند.
يک طرف مزرعه پير مردي بود که داشت براي مرغ ها دانه مي پاشيد و با هر لگدي که بر روي مدفوع داغ و پر طراوت مرغ و خروس ها مي کرد تعداد زيادي مگس دق مرگ مي شدند. پير مرد انگار از اوضاع خبر داشت و با حرص بيشتري بر روي مدفوع ها لگد مي کرد و حتي گاهي روي آنها به سختي فشار مي آورد تا به زيبايي پهن زمين بشوند.
گنجشک هايي که بالاي سقف کثافت گرفته لانه مرغ
ها آواز سر داده بودند از نسل کشي غير مستقيم مگس ها نشاطي دو چندان داشتند.
در اين ميان مگسي خسته و زخم آلود بود که ديگر وززززززززززز وززززززز هايش به شماره
افتاده بودند از ميان جهنم مرغ ها در حرکت بود. مگسي از اصيل ترين نژاد کثيف مگسي
به رنگ سبز يشمي براق
که در آن آفتاب سوزان چشم گنجشک ها را اذيت مي کرد. غم دوري چندين دقيقه اي از
مدفوعي داغ و آب دار در چهره اش موج ميزد. در فراسوي چشم هاي گردش نقشي از حسرت از
دست دادن خانواده خود در انتهاي طويله قسمت انبار کاه ديده مي شد. حسرتي که فقط در
چشمان کودک گرسنه اي که پيتزاي روبرويش زير پاي بدون جوراب پدرش در حال له شدن بود.
ولي اينبار اين حسرت در چشمان يک مگس فلج نقش بسته بود. حسرتي که فقط انسان ها درکش
مي کنند و او تنها منتظر نوکي ديگر از جوجه اي، گنجشکي، يا در بي رحمانه ترين حالت
از مرغي بود. لذت پايين رفتن يک مگس تنومند و قوي و بالغ از حلقوم يک جوجه خروس
نشانه اي از تحقير مگسي با اين مشخصات بود. مگسي که حالا حقارت فلج شدن هم بر دوشش
سنگيني مي کرد.
از دور دويدن جوجه مرغي به سمتش باعث شد که خود را تلو تلو خوران و به سختي به زير لوله ي آبي ببرد تا شايد به آخرين آرزويش برسد. خورده شدن توسط يک خروس، نه يک جوجه خروس. زير لوله آب کمي مرطوب بود. رطوبتي که به اندازه داغي يک مدفوع تازه سرد و کشنده بود. هنوز آن جوجه براي خوردن مگس فلج تلاش مي کرد ولي نوکش بيش از اندازه کلفت شده بود. مگس به دور دست جايي که طويله قرار داشت نگاهي انداخت. آنجا حتما جشني از سوي مگس ها برپا بود. گاو هايي با شکم هاي پر که هر ده دقيقه دو الي سه کبلو مدفوع داغ و لذيذ براي مگس ها نازل مي کردند. انگار چيزي از درون دم پر از ميکروب او صدايش مي زد که برو و آنقدر برو تا شايد به انتهاي طويله رسيدي، چيزي قوي ذهن او را از نبودن دو پاي عقبي مگس فلج دور مي کرد. چيزي که او به خاطرش حاضر بود جان بدهد. گوله اي از مدفوع داغ يک مرغ...
ولي آنقدر ضعيف و نحيف شده بود که آن را آرزويي دور ميديد. در گذشته بنا به وظيفه ذاتي خود دل مشغولي هاي زيادي داشت که چگونه از دست مگس کش مردي عصبي به اين و آن ور برود و به جاي آنکه روي يعقه مردي خفته بخوابد به روي دماغش فرود بياد و از خواب بيدارش کند. يا وقت فرا رسيدن مرگش به جاي آنکه روي کوپه اي از مدفوع يا مردار يک موش بميرد درون کوزه ماست زني بميرد که ساعت ها انتظار کشيده بود تا ماست بشود. ولي اکنون بدون دو پاي عقبي هيچ کدام از اين وظايف بر عهده او نبود.
تمام کار او اکنون فرار از مردن شده بود. ديگر حتي از صداي وزززززززززززز وزززززززززز خودش هم مي ترسيد. انگار ديگر به پاکي و ذلالي قطره آبي که از روي لوله به روي او افتاده بود عادت کرده بود. ديگر کثافت و خون مرده و فرزندانش در بدن مرده يک موش برايش معنا نداشت. انگار همه دقدقه هاي او درون او مرده بودند.
از لحظه اي که به اين فلاکت افتاده بود يک ربع مي گذشت. شانزده دقيقه بود که روي تکه اي از مدفوع جولان نداده بود و شيره آن را نکشيده بود. مدت ها بود که مردي از روي حرص به او خيره نشده بود. مدت ها بود که نسيم دستي که به سرعت به سمتش مي آمد به صورت او نخورده بود. انگار ديگر دنيا برايش عوض شده بود هيچ کس آنگونه که بود به او توجه نمي کرد. هرچه بود او يک مگس بود...
از آن همه بو تنها بوي شير کاکائوي کودکي که چند دقيقه پيش روي سرش نشسته بود به مشامش مي آمد. اه چقدر از مدفوع بيش از حد خيس بدش مي آمد. آن مايع قهواي رنگ و البته داغ که پسرک مي خورد او را به ياد روز هاي مريضي مرغ ها مي انداخت که فقط مدفوع آبدار تراوش مي کردند.
به ياد روز هاي خوش درون طويله افتاد. روزي را که روي گوش يک گاو نر نشسته بود با او از عاشق شدنش صحبت مي کرد. شب همان روز از همسرش خواستگاري کرده بود و بيست شکم موش مرده مهر او کرده بود. از آن دوران هنوز دوستانش گاو گوسفند و بز را خوب به خاطر داشت که هرگز مانند مرغ ها و گنجشک ها به او نوک نمي زدند.
شايد علت به اين روز افتادن او همسرش باشد. بازيگوشي هاي همسرش او را به محوطه اي کشاند که پر از مرغ و خروس بود. خوب او هم دوست داشت براي تفريح به همراه همسرش روي گوله اي از مدفوع داغ و خوشمزه بنشيند. صداي گاو را مي شنيد که او را از رفتن به حياط بر حذر مي داشت ولي او اسير عشق به همسرش بود. عشقي که نصيحت گاو را به کناري زد و او را تا مرز نابودي برد.
ديگر تحملش سر آمد. مدفوع خيلي خيلي اقوا کننده اي روبرويش قرار داشت، تازه و داغ. سعي کرد بر اين وسوسه غلبه کند ولي نشد. خسته و خيس از پاکي آب که برايش چندش آور بود سعي کرد خود را به مدفوع برساند. مسيري را طي کرد ولي هنوز راه زيادي بود ديگر نفسي در او نمانده بود. بال هايش را دوست نداشت. بر روي کمر او سنگيني مي کردند. ديگر نتوانست جلو تر برود. قدرت برگشتن و رفتن زير آن لوله آب سرد و مرطوب و چندش آور را نداشت. همانجا کز کرد. لطظه اي بعد هنگامي که مرغ ها به لانه مي رفتند يک شي به رنگ سرخ براق بالايش بود و به او خيره نگاه مي کرد. با اقتدار تمام سرش را بالا گرفت و به آن خروس بزرگ و نيرومند نگاهي کرد.
انريکه مگس فلج قصه من به آخرين آرزويش رسيده بود...
-------------------------------------------------------------------------------------------- پايان
نويسنده : محسن انصاري جاويد
------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقي: لطفا نظر لطف خود را درباره داستان من بنويسيد. آن را مانند عشق يک مگس به مدفوعي داغ دوست خواهم داشت!!!



