چهارشنبه ششم مرداد 1389
وسط اتاق دراز کشیده بودم دستم فنجان چایی بود و داشتم فکر می کردم چرا اون سنجاقکی رو که روی توری پنجره نشسته مثل زنبور ها و ملخ های قبلی با شیشه مربا نمی گیری و بیرون ولشون نمی کنی؟ خب واسه خستگی و کوفتگی بدنم بهانه هم باید بیارم؛ چرا باید طبیعت و قانون طبیعت رو عوض کنم؟ چرا باید دستکاری کنم چیزی رو که اصلاً توش نقشی نداشتم...؟
همینطوری فنجان دستم بود حواسم دیگه به سنجاقک نبود و چشمم به سقف و با سعید مدرس می خوندم "مشتمو باز کردم ببینم تورو تو دستم...
یک صدای تقّی اومد و دیدم سنجاقک بالای سرم تو همون نقطه ای که خیره شده بودم داره می چرخه و از در پشتی اتاقم رفت بیرون...
... مثل پروانه پرواز کردی..."
+ نوشته شده در ساعت 15:38  توسط محسن
|



