بعد از پنج روز برگشتم خونه وقتی رفتم تو اتاقم فکر کردم اشتباه اومدم. داداش کوچیکه طبق معمول داشت شیش و هشت گوش میداد بچه قرتی چشم منو دور دیده بود دوستاشو میاوردن خونه سوسول بازی. میز کامپیوتر که کلاً از هم پاشیده شده بود، وقتی روی صندلی نشستم افتادم، یکی از چرخاش مفقود شده بود. خواستم برم اینترنت دیدم آداپتور مودم نیست! دو شاخۀ چاپگر کنده شده سه راهی افتاده زیر پا کشوی میز خالیه! بعد از کلی داد و هوار متوجه شدم کسایی اومدن تو اتاق من و کامپیوتر رو روشن کردن که تو عمرم یک بار هم سلام علیک نداشتیم! یکی برنامه ی پشتیبان گیری نصب کرده بود یکی با فایرفاکس حال نکرده پاکش کرده بود جاش اُپرا نصب کرده بود، اکانت رپیدشر به سرقت رفت، یکی حال کرده بود با فرهنگای من حال کنه، آخرش هم همه ی این کارها رو انداختن گردن برادر زاده ی دو ساله نشده ی من! یادم اومد کتاب 53 نفر از بزرگ علوی رو تو کوله ی جونز جا گذاشتم الان میخوام برم ازش بگیرم! تازه از حموم در اومدم بابا داد میزنه بیا فرش بذاریم رو دیوار، اونم وسط گرما و تنکابنی که تو حمام هم شر شر عرق می کنی.
برای اولین بار در عمرم مجبور شدم برای ویندوز رمز عبور بذارم.



