من میخوام از روز قبل از انتخابات شروع کنم. روزی که خیلی ها فکر می کردن میر حسین موسوی 100 در 100 رئیس جمهور آینده ی ایران میشه، البته به نظر من دور دومی در کار بود. عصر روز بیست و یکم خرداد با وحید رفتیم بیرون. هشتاد در صد ماشینا سبز بودن. اول از همه کنار پل ستاد احمدی نژاد بود. شلوغ بود، همه هم آدم هایی بودن که معلوم بود واجد شرایط رای دادن هستن. روبروی ستاد احمدی نژاد ستاد کروبی بود. تقریبا نصف ستاد احمدی نژاد شاید هم کمتر. انگار اکثرا خریداری شده یا استیجاری بودن!، تعصبی به کروبی نداشتن، طرف پوسترشو که پخش می کرد بهش می گفت کبریت بی خطر. البته از لحاظ نظم و انضباط از بقیه ستاد ها خیلی بهتر بودن. طرفدارای ستاد احمدی نژاد داد میزدن بگم بگم؟ اونوریا داد میزدن بگو بگو! فقط مونده بود طناب بندازن وسط طناب کشی کنن! البته به اون تعداد آدم نمیخورد کروبی اینقدر کم رای بیاره، اگه فرض کنیم مشت نمونه ی خروار باشه به احتصاب 24 میلیون رای احمدی نژاد کروبی باید یک چیزی بین 10 تا 12 میلیون رای میاورد! رفتیم جلوتر طرفدارای موسوی دیگه همه جا رو قرق کرده بودن. سک و سیل و بک و بچه (لهجه شهسواری) ریخته بودن تو شهر! موسوی فکر کنم دو تا ستاد داشت. هیات می بردن واسه خودشون. انگار نیروی انتظامی دستور کتبی داشت که شهر رو ول کنه به امان خدا؛ در یک کلام بلبشویی بود.
ستاد رضایی که من بهش رای دادم دال پز نمیزد! رفتم هشت ده تا پوستر اندازه سفره ی حضرت ابوالفضل گرفتم که ما هم فعالیت سیاسی داشته باشیم، هرچی باشه دانشجو هستیم! (هاهاهاهاهاها)
بگذریم. درسته کل شهسوار سبز بود اما نصفش به زرس (ضرس؟ زرص؟ ...) قاطع زیر 18 سال بودن. کلا دوران پر خطر بلوغ باعث شده بود اینقدر داد و هوار کنن. چیزی که من از ستاد موسوی دیدم چیزی شبیه به توحش بود! دست هرکی کلی ماغذ و اعلامیه بود که تا یچی می شد میریخت رو هوا، کف خیابونا کاملا اعلامیه های موسوی و خط امام و ارزش ها و از این جور جفنگیات بود و لیچار هایی که بار احمدی نژاد شده بود. کافی بود یک ماشین طرفدار احمدی نژاد از کنارشون رد بشه. بیچاره ی عالم میشد یهو یک لشگر سبز از روش رد میشدن و خواهر و مادر طرف رو سبز می کردن، دخترا که فکر می کردن از روز ریاست جمهوری موسوی روسری و مانتو بای بای! چقدر احمق بودن طرفدارای موسوی. پولی که فقط برای اعلامیه های موسوی تو شهسوار خرج شده بود برای دو سال کتاب و دفتر مدرسه های ایران کافی بود! بچه ی دو ساله چون پوستر رضایی دستم بود مسخرم کرد! احتمالا میخواست به جای بابابزرگ بی سوادش رای بده! (کلیپ ها موجوده!). دو سه بار داد زدم فقط رضایی شهسوار در سکوت فرو رفت. بعد هم تمسخر! اون روز تا شب شهسوار هیچ نظمی نداشت. یک شهر کاملاً بی کلانتر، در یک لحظه یک ماشین وسط خیابون دستی می کشید ده نفر می ریختن بیرون می رقصیدن! به هر حال باید فعالیت سیاسی کرد دیگه، طرفدارای موسوی هم اینطوری فعالیت سیاسی می کردن. البته ریشه ی این ناهنجاری ها معلوم بود ولی خب جنبه هم چیز بدی نیست.
شب تر که شد طرفدارای احمدی نژاد بیشتر شدن، اکثراً انگار خانوادگی میومدن، بر خلاف جمعیت سبز ها که توش سگ صاحبشو نمیشناخت. یک جا یکی از طرفدارای موسوی پرید روی یک رنو و زد تابلو احمدی نژاد رو پیاده کرد و هزار چی به راننده ی بدبخت گفت و لباس جر داد و از این ژانگولر بازیا، اینجا بود که حالم از هرچی موسوی و اصلاح طلب بهم خورد. اینا لباس شخصی ها رو کردن پیراهن عثمان خودشون حرمله ای بودن ماشاالله. یکی وسط با هوندا 125 داشت می چرخید کنترلشو از دست داد نزدیک بود بزنه نصف جمعیت رو شل و ول کنه.
من دوست نداشتم احمدی نژاد رئیس جمهور بشه. از موسوی هم به خاطر طرفداراش خوشم نمیومد، همشون در خلصه ی حماقت و نادانی و احساساتی گرفتار بودن که معلوم بود کیا پرشون کردن. کروبی که لب گور بود کلاً تو آمار من نبود.
بگذریم...
صبح رفتیم برای عموی خودم رای بنویسم. به احمدی نژاد رای داده بود. مسن تر ها اکثرا به احمدی نژاد رای میدادن تابلو بود. انگار چیز هایی از موسوی میدونستن که ما که تازه دو سه ماه بود موسوی رو می شناختیم خبر نداشتیم. کلا تو خانواده ی ما کفه ی ترازو به نفع موسوی بود. پنج نفر موسوی دو نفر احمدی نژاد من رضایی یکی از داداشا کروبی. البته یکی از داداشا قرار بود به رضایی رای بده که زن داداش نگذاشت!
عصر انتخابات منو و وحید تصمیم گرفتیم بریم ستاد مدرسه 17 شهریور رای بدیم که یک چرخی هم زده باشیم. فضا و نظر خود من این بود که کار به دور دوم کشیده میشه. از اول هم به رای بالای موسوی اعتقادی نداشتم، چون واقعا خیلی از طرفدارای موسوی اصلاً -18 بودن! در مورد احمدی نژاد هم اصلاً فکر نمی کردم 24 میلیون رای براش ثبت کنن! کجا 24 میلیون نفر به همچین آدم دو دره بازی رای میدن! از اینکه مطمئن بودم رضایی رای نمیاره خیلی خمار بودم.
تو ستاد طرفدارای موسوی با دستبند و شال و همه چی سبز اومده بودن اما کسی بهشون گیر نمیداد. حرف های تقلب هم بود. همه ترس از تقلب داشتن. اصلاح طلب ها خوب تلقین کرده بودن که قراره تقلب بشه. افسری هم که تو ستاد بود می گقت محاله تقلب بشه. یکی هم می گفت رئیس جمهور همون اسمیه که رهبر بندازه تو صندوق! اینم حرفی بود دیگه. مثل اینه که بگی 2012 حتما دنیا نابود میشه، این یعنی سگ دو زدن!
شب که اومدم خونه دیدم تلویزیون داره جومونگ میده. با خودم گفتم تف تو این صدا و سیما که اینقدر مردم رو احمق تصور کرده. لحظه به لحظه پای رایانه بودم تا خبری از انتخابات بگیرم. احمدی نژاد جلو بود و یاری نیوز داشت آه و ناله می کرد که هنوز آرای تهران شمرده نشده! من باورم شده بود که موسوی بای بای! بی نهایت در خماری بودم، مطمئن بودم تقلب شده. با مامانم دعوام شد! زن همسایه زنگ زد بهم با خوشحالی بگه احمدی نژاد رئیس جمهور شد چنان ضایعش کردم که دو روز از دم در خونه ی ما رد نمی شد! البته حق هم داشت، من که به رضایی رای داده بودم باید از پیروزی احمدی نژاد حداقل راضی می شدم! بعد هم بحران شروع شد دیگه. اینجا شهر ما که سوت و کور بود، کلاً هرکی جز طرفدارای احمدی نژاد عقیده داشت که تقلب شده، شهسوار خیلی خلوت بود، انگار مردم می ترسیدن بیان بیرون. کسی حال و حوصله نداشت. یک بار که خواستم برم بیرون بابام گفت پسر نری شر بپا کنیا به تو چه! همه ی این بلا ها هم تقصیر صدای آمریکا و بی بی سی و یک دو جین کانالی بود که یهو مثل قارچ سبز شدن. و البته تقصیر احمدی نژاد و صدا و سیما که فقط تحقیر کردن، با احساسات مردم بازی کردن، تقلب شد یا نشد نمی دونم اما 24 میلیون رای واست نوشتن درست، دیگه چرا بی نظاکت میشی.
غروب روز فردای انتخابات که تهران شلوغ شده بود، اینجا شهسوار طرفدارای احمدی نژاد ریخته بودن بیرون که جشن بگیرن، تا جنگل های دوهزار با موتور و ماشین رفتن و داد و هوار کردن، دوهزار و قلعه گردن انگار همه به احمدی نژاد رای داده بودن، ندونسته که نباید گفت ولی طوری که اونا خوشحالی می کردن من یکی که فکر کردم اینطور باید باشه. البته عقده ی چند روز مبارزات انتخابات رو هم حسابی سر موسوی خالی کردن و تا می تونستن سکه ی یک پولش کردن. از همون لحظه موسوی ضد ولایت فقیه بود.
کار من چند روز فقط دانلود کلیپ و عکس بود و یک پام جلو تلویزیون بود یک پام جلو رایانه. واقعاً از کشت و کشتار ها متاسف شدم، خیلی ها این وسط مقصر بودن. آشوب که بشه تر و خشک میسوزن دیگه کاری هم نمیشه کرد. بعد از این جریان ها کم کم من یکی به جنبش سبز خیلی شک کردم. واقعاً فریب خورده بود و وابسته به غرب شده بود. وقتی به شعار "اوباما اوباما یا با اونا یا با ما" رسیدن دیگه حالم بهم خورد. لاف وطن پرستی هم میزدن.
- اینها همه اتفاقات تنکابن یک شهر بسیار کوچک بودند، به دیگر نقاط ایران اصلاً مربوط نیست! اسناد هم موجود هستند! چاخانی در کار نبوده.



