تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن - Forked tongues in bitter mouths, can drive a man to bleed from inside out
کنار گود نشستی میگی لنگش کن...
ترجمه‌ها و نوشته‌های یک مترجم تازه‌کار...

از حمام که بیرون آمد تازه متوجه شد که موهایش را شامپو نزده بود. همیشه بعد از حمام این حس را داشت که موهایش از وسط سر ریزش دارند. خودش را در آیینه برانداز کرد، خواست با خود کنار بیاید که مدل ریشی که سر و هم کرده بود خیلی هم خوب از آب در آمده. نیم رخ سمت چپ صورتش هفت هشت تایی جوش داشت، احتمالاً به خاطر گرمی خربزه هایی بود که دو سه روز پیش خورده بود.

وقتی که به یاد خربزه ها افتاد دهانش باز هم هوای جنبیدن کرد. باید آچار کشی می شد. در یخچال سبزی های تازه و خوشبویی چشمک می زدند، سبزی همیشه اشتها آور است امّا پنیری پیدا نکرد که با سبزی مخلوط کند تا بخورد. دو سه ثانیه به سبزی ها نگاهی انداخت و تحریک شد که برود بقّالی سر کوچه یک قالب پنیر بخرد. امّا دو سه روزی می شد که به فکر آینده افتاده بود و پول پس انداز می کرد. تنها یک دختر می توانست دلیلی باشد که صبح ۱۵۰۰ تومان برایش لواشک بخرد. به هر حال یک پسر جوان حاضر است از یک پسر جوان دیگر مشت بخورد امّا جلوی دختر جماعت کم نیاورد.

اینبار خود را در آیینه قدی دید. هنوز بالا تنه اش لخت بود. باز هم درگیر بحث قدیمی سفید یا سبزه بودنش شد. البته از حمام که در میامد همیشه سفید بود، امروز هم استثناء نبود. دو حرکت جلو بازو یک زیر بغل با اندام نخاله و لاغرش انجام داد و کلّی ذوق کرد. هنوز دهانش قانع نشده بود که چیزی برای خوردن پیدا نمی شود. یاد توت قرنگی هایی افتاد که مادرش دیروز ظهر برای برادر بزرگش شسته بود، با خود گفت کاش قبل از مادر خودم برای خودم می شستم. سیب بود، امّا سیب زرد. در حالت عادی تمایلی به خوردن سیب زرد از خود نشان نمی داد، آن حالت هم انگار عادّی بود.

خدا به وسیله ی برادر ته تقاری اش برای او شکلات صبحانه آورد. بعد از کلّی دستمال زنی برادر کوچک، او را قانع کرد که شکلات صبحانه را از او بگیرد. وقتی درِ جانونی را برداشت نان نبود. بود امّا بوی کهنگی و احتمالاً کپک می دادند. از اینکه پول زبان بسته را حرام پنیر نکرده بود به خود می بالید. با هزار زحمتی که بود تکه ای نان سالم از میان انبوه کپک ها پیدا کرد. امروز مثل اینکه روز او نبود. یک ساعت پیش هم یک لیوان شیر ریخته بود که فاسد بود و مزه ی گندی می داد، تاریخ انقضایش امروز بود امّا خواسته بود خطر کند.

وقتی آدم هرزه دهانی باشی و پول هم داشته باشی، ذهنت به هزار سو می رود. و این دهان همچنان هوای جنبش در سر دارد.

+ نوشته شده در  ساعت 17:18  توسط محسن  |