یک بار خواستم پشت سر دوستم جک به دوستم دیگم روبرتو یک پیامکی بدم و زیر آبشو بزنم. اشتباه به جک پیامک دادم! البته این دوتا اسم فرضی رو گفتم که منظور من رو متوجه بشین. دوستیم با جک به طور خودکار از هم پاشیده شد، تو خیابون از جلو هم رد می شدیم انگار نه انگار که شیش هفت سال با هم دوست بودیم!
یک بار هم میخواستم درباره ی امیلی به آلفرد یک پیامکی بدم بازم اشتباه به امیلی پیامک دادم. کنجکاو شد که من به آلفرد چرا توضیه کردم که اون چیز رو نگه و اون چیز چی بود، منم دیدم ضایع که شدم حداقل دست پیش رو بگیرم پس نیافتم، گفتم میخواستم بهش بگم که دوستت دارم! روزهای خوبی با هم داشتیم یادش بخیر!
دیروز سر کلاس بیان شفاهی با دوستم هنری کرممون گرفت استاد رو اذیت کنیم، یکی از دخترا داشت داستان تعریف می کرد و ما هی به استاد تک مینداختیم استاد مونده بود تو خماری! تا اینکه بغل دستی هنری فهمید ما هستیم و از هنری پرسید شما هستین؟ هنری گفت نه ما نیستیم! هنری به بغل دستیش شک کرد خواست بهم پیامک بده که "بغل دستیم خا...ماله!" اشتباه به استاد پیامک داد! استاد گوشیش رو در آورد و طبق عادتش اول گفت همیشه شاگردای قدیمیم برام پیامک میفرستن و همیشه هم پیامک ها رو برای ما بلند میخونه. اینبار هم طبق عادت گوشی رو جلو عقب کرد گفت: نوشته که بغل دستی خای.. چی چی؟ من و هنری مونده بودیم با نگاه های بهت زده ی بغل دستی هنری!
البته هنوز عواقب این کار بروز داده نشده.
امروز هم سر کلاس قرائت قرآن استاد یک حکایت باحال گفت:
"یارو داشت جلو قصابی استخون جمع می کرد یکی بهش میگه چه خبره سگا رو دعوت کردی؟ یارو هم بر میگرده میگه مگه دعواتنامه به دستت نرسیده هنوز؟"



