تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن - خاطره ی زنده
کنار گود نشستی میگی لنگش کن...
ترجمه‌ها و نوشته‌های یک مترجم تازه‌کار...
شنبه یازدهم اردیبهشت 1389


کلاً من آدم بی خاطره ای هستم! چیزی از گذشته یادم نمیمونه، فکر کنم برای اینه که دربارش دیگه جایی حرفی نمیزنم. این یکی ولی دیگه خاطره ی زندست! قدمت این پیراهن برمیگرده به سال اول راهنمایی. یعنی یچی تو مایه های ده یازده سال پیش. اونوقتایی که فیورنتینا با باتیستوتا تو دور بود و منم طرفدار فیورنتینا شدم. یکی از بچه های مدرسه به اسم قنبری این پیراهن رو خریده بود و منم رفتم تو نخش. یک روز دست بابا رو گرفتم و رفتم خریدمش فکر کنم سه یا چهار هزار تومن. یه مدت هم دنبال پیراهن آزاکس بودم که پیدا نکردم. فقط تو ویترین یه فروشگاه بود که می گفت فروشی نیست. کلاً اونوقتا با اینکه جسه ی ریزه میزه ای داشتم فوتبالیست ناکسی بودم! مدرسه فوتبال هم می رفتم که تعطیل شد و فکر کنم آخرین فعالیت ورزشی من همون بود! تا اینکه این فیورنتینای ما ورشکست شد و منم دیگه کمتر این پیراهن رو می پوشیدم. کلاً واسم عجیبه که چطور تو خونه ی شلوغ پلوغ ما همچین چیزی ده سال دوام آورده باشه. الان چسبوندمش به دیوار. بوی دوران کودکی رو میده. یک نکته ی خیلی عجیب هم اینه که هنوز اندازمه! یادم نمیاد اونوقتا رو تنم برقصه فیت تنم بود.

هی... یادش بخیر...

+ نوشته شده در  ساعت 16:19  توسط محسن  |