هفتۀ قبل سر کلاس "نمونه های شعر سادۀ انگلیسی" استاد داشت یک شعری از ویلیام شکسپیر به اسم "winter" رو می خوند و کلی هم جو گیر شده و بود و مثلاً تفسیر می کرد؛ من (احتمالاً همه) داشتم با خودم فکر می کردم خدایا این شعر کجاش قشنگه، چیچی میگه آخه. از سرماخوردگی و آب دماغ و سرفه و ته دیگ شعر گفتن که دیگه زیبایی نداره.
اون روز گذشت و ما هم که الکی به به و چه چه می کردیم. تا اینکه امروز رفتم کتاب همین درس رو بداشتم تا یکم متنش رو بخونم ببینم چی میگه. رسیدم به پاراگراف قبل از شعر winter که نویسنده به یک نکتۀ عجیبی اشاره کرد. نویسنده گفت که دو نوع نگاه غلط به شعر وجود داره یکی اینه که همیشه بخواهیم از شعر یک درس یا پیامی بگیریم و دیگری هم اینکه انتظار داشته باشیم اشعار همیشه زیبا باشن.
بعد برای اینکه نشون بده یک شعر میتونه در عین چرت و چولا بودن هیچ پیامی هم نداشته باشه همین شعر زمستان رو مثال زده بود و مثل من از آب دماغ و گل و سرفه و اینها مثال زده بود و گفته بود که این شعر اصلاً پیامی نداره.
حالا من درست تشخیص دادم که این شعر باید شعر بی خاصیتی باشه؛ ولی از بس که بیت های جادویی حافظ و سعدی و نظامی رو خوندم و حفظم دیگه خبر نداشتم که شعر بیخود هم داریم! البته اینجا یک مسألۀ دیگری هم پیش میاد اینه که صداقت در نویسندۀ این کتاب موج میزد که بخواد یک شعر مذخرف از اسطوره ای مثل شکسپیر مثال بزنه. چیزی که من تو ادبیات فارسی ندیدم.
حالا اگه کنجکاو شدین که ببینید این شعر چیچیه که من تو سرش زدم برید به این لینک.


