تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار
I feel angry I feel helpless

Want to change the world yeah

I feel violent I feel alone

Don't try to change my mind oh

دغدغه های ذهن سر زنده و شادابِ من. در این ذهن پر از امید به فردا و آینده ای روشن دیده می شود که اینگونه افسار از هم گسیخته است! این ذهن گنجینه ای از طراوت و شادابیست. ذهن فعال باید خوی وحشی گری داشته باشد! این ذهن حاضر است دست به هر کاری بزند تا به دریچۀ موفقیت برسد.

این قطعه انگلیسی را از آنگ One از گروه خیلی معروف Creed گرفتم چون با ذهن من خیلی خیلی مطابقت دارد! اگر دوست داشتید از اینجا با فرمت MP3 و کیفیت بالا و یا از اینجا با فرمت WMA و کیفیت احتمالا خوب! دریافت گنید. اگر از آهنگ خوشتون اومد و هوس کردید که کل آلبوم را دریافت کنید، پیشنهاد می کنم این کار را بکنید!

این آهنگ مفهومی اجتماعی سیاسی دارد (خیالتون راحت از لاف زن هایی نیستم که بگم این آهنگ پر از مفهوم و اعتراضه!) ولی به شما قول میدم که از ملودی و شعر این آهنگ خوشتون میاد. شعرش هم می توانید در اینجا بخوانید.

عرض دیگری نیست، ذهن پویای خودم را درگیر اراجیف نویسی نمی کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 14:11  توسط محسن  | 
بومی ها در پاییز، از رئیس قبیلۀ خود پرسیدند که امسال زمستان هوا سرد می شود یا نه. چون او جواب آنها را نمی دانست،گفت که زمستان سردی در راه است؛ و اعضای قبیله باید برای آمادگی در برابر آن چوب ذخیره کنند.

او رئیس خوبی بود؛ پس به باجۀ تلفن رفت، و با ادارۀ هواشناسی تماس گرفت و پرسید: «آیا امسال زمستان هوا سرد می شود؟»

کسی که پشت خط بود جواب داد: «قطعاً این زمستان هوا سرد می شود.»

بنابراین، رئیس به قبیله برگشت، و به مردم دستور داد تا برای مقابله با سرما، سریع تر باشند و چوب بیشتری جمع آوری کنند. هفتۀ بعد او دوباره با ادارۀ هواشناسی تماس گرفت: «آیا زمستان هوا خیلی سرد می شود؟»

شخص مقابل جواب داد: «بله، زمستان خیلی سردی در راه است.»

دوباره، او به قبیله اش برگشت، و به مردم دستور داد تا هر تکه ای از چوب را که پیدا می کنند ذخیره کنند. دو هفته بعد دوباره با ادارۀ هواشناسی تماس گرفت: «آیا کاملاً مطمئن هستید که در زمستان هوا خیلی سرد می شود؟»

شخص مقابل جواب داد: «بله، کاملاً مطمئن هستیم؛ بومی ها دیوانه وار چوب جمع می کنند.»

Cold Winter

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 16:2  توسط محسن  | 

خشونت می آید آنگاه که سیری بمیرد

گرسنگیست که فربه اش می کند


Anger as soon as fed is dead - 'Tis starving makes it fat.

امیلی دیکنسون



روی پاکت شیر: تاریخ انقضاء : 2 بهمن 1388

من: پس سالمه میخورمش.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 16:15  توسط محسن  | 

در برونسویک (ایالت جورجیا)، به رستوران هادل هَوس وارد شدم؛ چون همه ی میز ها پر بودند، پشت پیشخوان نشستم. لیست غذایی را برداشتم و در حالی که داشتم تصمیم می گرفتم صبحانه سفارش بدهم یا اینکه یک سره ناهار بخورم، به گزینه های متنوع نگاه می انداختم.

کسی به شانه ام زد و گفت: "ببخشید."

سرم را بالا بردم و برگشتم تا زن نسبتا زیبایی را که پشت سرم ایستاده بود ببینم.

از من پرسید: "شما راجر نیستید؟"

جواب دادم: "بله." کمی سردرگم بودم؛ چون آن زن را تا حالا ندیده بودم.

در حالی که به میزی کنارِ درِ دستشوئی اشاره می کرد، گفت: "من باربارا هستم و همسر من هم تونی."

به مسیری که به من نشان داد نگاهی انداختم، ولی مردی را که آنجا تنها پشت میز نشسته بود، به جا نیاوردم.

به او گفتم: "متأسفم؛ من...؛ آه؛ من...؛ من گیج شدم. فکر نکنم که شما رو بشناسم؛ ولی من راجر هستم؛ راجر کایزر."

به من گفت: "تونی کلکستون، دبیرستان لندُنِ جکسون ویل، فلوریدا؟"

گفتم: "واقعا متأسفم. این اسم اصلا آشنا نیست."

چرخید و به سمت میزش به راه افتاد و نشست. فورا با شوهرش به صحبت مشغول شد؛ می دیدمش که گاهی روی صندلی اش می چرخید و مستقیم به من نگاه می کرد.

در آخر، تصمیم گرفتم که صبحانه و یک فنجان قهوه ی بدون کافئین سفارش بدهم. آنجا نشسته بودم و پیوسته به مغزم فشار می آوردم تا به یاد بیاورم که این تونی کیست.

با خودم فکر کردم که باید او را بشناسم.دلیلی داشت که من را شناخت. فنجان قهوه ام را بالا بردم و کمی نوشیدم. ناگهان مثل درخشش رعد به خاطرم آمد.

در حالی که روی صندلی ام می چرخیدم و به او نگاه می کردم، به خودم گفتم: "تونی، تونی قلدره. قلدر کلاس جغرافی سال هفتم.

چند بار اون نامرد جلوی دختر های کلاس گوش های بزرگ من رو مسخره کرد؟ چند بار این بی معرفت به خاطر اینکه پدر و مادر نداشتم و در پرورشگاه بزرگ شدم به من خندید؟ چند بار این لندهورِ زورگو من رو به جالباسی های راهرو کوبید، برای اینکه خودش رو به بقیه ی بچه ها مثل یه مرد بزرگ نشون بده؟"

<2>

تونی دستش را بلند کرد و برای من تکان داد. لبخندی زدم و برایش دست تکان دادم و برگشتم تا صبحانه ام را بخورم.

با خودم می گفتم: "خدایا! خیلی لاغر شده. اون پسر تنومندی که از سال 1957 به یاد دارم نیست."

ناگهان صدای شکسته شدن ظرف ها را شنیدم. سریع به اطراف چرخیدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. تونی، هنگامی که سعی می کرد صندلی چرخ دارش را، که هنگام صرف ناهار در راهروی دستشوئی بود، بگیرد، به طور تصادفی به چند ظرف برخورد کرد و آنها را به زمین انداخت. خدمتکاری به آنجا رفت تا تکّه های ظرف ها را جمع کند و من صدای معذرت خواهی تونی و همسرش را می شنیدم.

وقتی تونی، در حالی که همسرش او را می آورد، به سمت من آمد، سرم را بالا آوردم و لبخندی زدم.

سرش را به سمت من آورد و گفت: "راجر"

من هم در جواب سرم را به طرف او بردم و گفتم: "تونی"

به آنها، که به آرامی به سمت یک ون بزرگ مجهز به بالابر صندلی چرخ دار می رفتند، نگاه می کردم.

نشسته بودم و به همسرش که به زحمت تلاش می کرد تا بالابر را پایین بیاورد، نگاه می کردم؛ ولی بالابر کار نمی کرد. در آخر، بلند شدم و صورت حساب را پرداخت کردم و به سمت آنها به راه افتادم.

پرسیدم: "مشکل چیه؟"

تونی گفت: "لعنتی گاهی گیر می کنه. همسرش از من پرسید: " میشه به من کمک کنی تا به داخل ببرمش؟"

گفتم: "فکر کنم بتونم." صندلی چرخ دار را گرفتم و تونی را به سمت درِ مسافرین بردم.

در را باز کردم و گیره های صندلی چرخ دار را قفل کردم.

"خب عزیزم، دستت رو دور گردنم حلقه کن." خم شدم و دور کمرش را گرفتم و با احتیاط به سمت صندلی کنار راننده بلندش کردم.

وقتی تونی گردنم را رها کرد، به سمت پاهایش خم شدم و یکی یکی آنها را مرتب کردم تا در مقابلش قرار بگیرند.

مستقیم به چشمانم نگاه کرد و گفت: "یادت میاد، نه؟"

گفتم: "یادم میاد، تونی"

به آرامی گفت: "حدس می زنم داری فکر می کنی که ´از هر دستی بدی با همون دست می گیری ´"

با ظاهری عبوس روی صورتم جواب دادم: "هیچ وقت همچین فکری نکردم تونی"

<3>

تونی برگشت و دو دست من را گرفت و به شدّت فشرد.

از من پرسید: "احساسی که من الان دارم همون احساسی نیست که وقتی توی پرورشگاه زندگی می کردی داشتی؟"

جواب دادم: "تقریبا تونی. تو خیلی خوش شانسی. کسی که تو داری و به اینور و اونور می برتت، عاشقته. من هیچکی رو نداشتم."

دستم را به داخل جیبم بردم و یکی از کارت هایی را که شماره تلفن خانه ام روی آن نوشته شده بود، به او دادم.

به او گفتم: "گاهی بهم زنگ بزن؛ یه ناهاری با هم بخوریم." هر دو خندیدیم.

آنجا ایستاده بودم و به آنها که به سمت بزرگراه می رفتند، نگاه می کردم، و در آخر، در تقاطع جنوبی محو شدند. امیدوارم گاهی با من تماس بگیرد. او تنها دوست من از روز های دبیرستان خواهد شد.

نویسنده: راجر دین کایزر

مترجم: من!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:41  توسط محسن  | 
(برای دیدن تصاویر بزرگ روی عکس ها کلیک کنید)

این گرگ ایبریایی پرنده با چشمانی خیره به طعمه ی آن سوی حصار برنده جایزه بهترین عکس حیات وحش سال 2009 شد. عکاس این عکس خوزه لوئیز رودریگوئز از اسپانیا است.



عکس زیر به نام موج سارها (Starlig wave) هم برنده جایزه بهترین عکس سیاه و سفید این مسابقه شد. این ابر سیاه که به وسیله دنی گرین گرفته شده است، در نگاه اول شبیه به یک نقاشی با مداد است؛ ولی در واقع تصویری از صدها هزار سار وحشت زده از یک شاهین شکاری است که برای فرار از چنگالش اینگونه به رقص در آمده اند.



این عکس در گرتنا گرین روستایی در جنوب اسکاتلند گرفته شده است که در این آشیانه تا 1.5 میلیون پرنده در آسمان پرواز می کند. دنی گرین در مسابقات سال های گذشته هم جوایز بسیاری در بخش های مختلف برده بود.

فرگوس گیل 16 ساله هم با تصویر زیر برنده جایزه بهترین عکس بخش 15 تا 17 سال مسابقه شد.



شاید وجود دانه های غله در زمستان عجیب به نظر برسد؛ ولی فرگوس می گوید او این دانه ها را از تابستان برای عکسی جذاب کنار گذاشته بود. هنگامی که هواشناسی پیش بینی کرد قرار است برف ببارد او این دانه ها را در حیاط خانه اش گذاشت. چون تمامی گیاهان زیر برف پنهان بودند ده ها پرنده بر سر این دانه ها مشغول دعوا شدند.

در یکی از شگفت انگیز ترین عکس های این مسابقه گربه ای با روباهی سه برابر بزرگ تر از خود شاخ و شانه می کشد. این گربه به اسم ریسکا متعلق به ایگور شیلنوگ (Igor Shplilenok) عکاس روسی این عکس است که به همراه صاحب خود به سفری چهار ماهه در منطقه ای پوشیده از یخ رفته بود.



این میمون ها هم در هند بر سر قطره ای اب که هر پنج دقیقه از شیر خارج می شود مشغول دعوا هستند. عکاس این تصویر اندرو فورسیث از بریتانیا است.



مسابقه بهترین عکاس حیات وحش سال ویولیا (Veolia Environement Wildlife Photographer of the Year) توسط موزه تاریخ طبیعی و مجله حیات وحش بی بی سی برگزار می شود.

منبع          Wildlife Photographer of the Year 2009 prize goes to leaping wolf              
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:25  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد...

  RSS