تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن

کلاً در کار ترجمه، ترجمه ی ادبیات بحثی کاملاً جدا و پیچیده بوده و هنوز هم هست. اکثر مواقع هم برای آوردن مثال در مورد ترجمه ناپذیری از ادبیات مثال زده میشه، خودم در یکی از امتحان ها رباعی "بهرام که گور می گرفتی همه عمر..." رو مثال زدم. ترجمه ناپذیری اگر در متون علمی هم رخ بده مشکل خاصی ایجاد نمیشه، اگه مترجم آگاه و به روزی باشی با یک توضیح اضافه مشکل حل میشه، حتی به بار علمی متن ترجمه شده هم افزوده میشه؛ اما در ترجمه ی متون ادبی یا نمایشی از این خبرها نیست.

مشکل از جایی پیش میاد که متنی رو قراره ترجمه کنی که برای خودت نیست، یعنی حسی که از متن می گیری شاید به دوشاهی نیارزه. بین بعضی از اعتقادات خودت و چیزی که در جامعه و دانشگاه و قشر تحصیل کرده و اساتید و چیزهایی که از تلویزیون و رادیو شنیدی باید یکی رو انتخاب کنی. همین امروز یک متنی بهم داده شد که عنوان نداره اما باید چیزی شبیه به این باشه: "Presence and Theatre". خب همین ابتدای کار دچار تردید میشم که برای theatre "نمایش" رو انتخاب کنم یا همون "تئاتر" خودمون. آخر نمایش رو انتخاب می کنم و همه چیز خوب پیش میره تا میرسی به عبارت سیاسی "Space Race" که همون مسابقه ی فضایی بین شوروی سابق و آمریکا در جنگ سرد هست، این عبارت رو هم فعلاً همون مسابقه ی فضایی می نویسم (به متن لطمه میزنه، چون در فارسی کمتر شنیده شده) و جلو میرم.

اما چیزی که باعث شد اینارو بنویسم از اینجا شروع شد که به یکی از پرکاربردترین واژه ها در نمایش رسیدم یعنی "locations". اینجا بود که کاملاً دودل شدم. اینکه از معادل مسخره و چرت و چولای "لوکیشن ها" استفاده کنم و این شکی که مشتری! قراره با همین کلمه حال کنه و فخر بفروشه رو برطرف کنم، یا از واژه هایی مثل "مکان" یا "محل" استفاده کنم و احتمال برچسب بی سواد بودن مترجم از طرف جناب هنرمند رو به خودم بچسبونم.

اینطوریاست...

+ نوشته شده در  ساعت 22:45  توسط محسن  | 
یکشنبه سوم مرداد 1389

بعضی وقت ها تعصب که میاد وسط، زمین و زمان اگر یک طرف باشن، تو با چیزی که بهش تعصب داری یک طرف میری. ولی من یکی که به چیزی تعصب ندارم، بخواد ضد حال بزنه، حالش بهم بخوره، ضایع بازی در بیاره با یه تیپا میندازمش دور، به قول یکی از اساتید اینم اگه منو برنجونه طلاق!

یک مدت که ویندوز هفت رو نصب کرده بودم آنتی ویروس اِسِت خیلی سنگین کار می کرد کمر ویندوز رو خم کرده بود، گفتم شاید خوب نصب نشده دوباره نصب کردم فایده نداشت، گشتم دیدم نسخه جدیدتر اومده به روز کردم بازم فایده نداشت. مشکل اینجا بود که ویندوز هفت عالی بود اما آنتی ویروس بد قلقی می کرد، منم که از این چیزا سر در نمیارم هرچی بمون بدن میخوریم! مجبور شدم پاکش کنم و جاش یه آنتی ویروس دیگه نصب کنم.

الان هم این مشکل رو فایرفاکس ناز پرورده داره، آقاجان چرا خودمون رو گول بزنیم فایرفاکس صفحات بزرگ رو بارگذاری می کنه اما نشون نمیده! این مشکل کاملاً مشهوده و جای بحث نداره، بهینه سازی و این بازی ها هم هیچ فایده ای نداره، اینترنت اکسپلورر 8 فایرفاکس رو تو سرعت میخوره، اگه افزونه های فایرفاکس دست و پای من رو نبسته بودن الان دیگه خبری از فایرفاکس نبود، اصلاً به قول یارو گفتنی اومدیم داریم از مرورگری که معلوم نیست کی نوشته یارو هکر بوده ویروس نویس بوده دزد اطلاعات بانکی بوده تو چت نوامیس مردم رو اغفال می کرده استفاده می کنیم، کنگر می خوریم لنگر میندازیم بعد به اینترنت اکسپلورری که 200 تا نخبه و مغز اومدن نشستن ساختنش بد و بیراه میگیم.

ختم کلام فایرفاکس حال بهم میزنه. نصف حجم اینترنت من رو در ماه همین ضایع بازی فایرفاکس داره به هدر میده، باید با دیدۀ باز و منطقی به قضیه نگاه کرد فایرفاکس بیخوده، مذخرفه، مشکل داره هنگ می کنه هر 2 ساعت به روز رسانی داره.

+ نوشته شده در  ساعت 22:17  توسط محسن  | 
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389

چند وقت پیش که بحث جالبی بین عادل فردوسی پور و هوشنگ نصیرزاده و اون یکی کی بود صدر؟ در مورد توطئه ی فوتبال و از این حرف ها در گرفته بود، من تمام بحث فقط حرص خوردم و به این سه نفر فحش دادم، چرا؟ چون مثل آدم های زندانی داستان "فارسی شکر است" هی فکت فکت (Fact) می کردن و من آخرش نفهمیدم این Fact چه معنای جدیدی باید داشته باشه که از ته مغزشون چیزی به اسم "واقعیت" وجود نداشت.

اینکه زبان ها با هم تعامل داشته باشند و این تعامل فرهنگی و اجتماعی و سیاسی باعث آمدن کلمات و واژگان جدیدی بشه که در زبان مقصد وجود ندارند اصلاً بد نیست، اصلاً قرار نیست به کسی ایراد گرفته بشه که چرا از "آفساید" استفاده می کنه، به هر حال یک کلمه ی فنی هست که در زبان انگلیسی زاییده شده و شاید هیچ زبان دیگری هم کلمه ی معادل نداشته باشه. ولی اینکه "واقعیات" رو با "مذخرفات" جایگزین کنیم و به جای کلمه ی "واقعیت" از "فکت" استفاده کنیم واقعاً زشت و قبیحانه هست که با تمام سواد و آگاهی که داریم با ناخن درخت زبان مادری خودمون رو قطع می کنیم. از تبر استفاده نکردم چون عرضه ی همچین قصاوتی را تا این حد نداریم و اگر زیان فارسی مریض شده به خاطر همین چنگ انداختن ها بوده.

همین چند دقیقه پیش یک مطلب خیلی خیلی جالبی را در وبلاگی خوندم که ترجمه ی ناقص و محدود(1) مطلبی از یک وبسایت انگلیسی بوده، در این مطلب هم از مذخرفی به اسم "فکت" خیلی استفاده شده در دو سه جا از "حقایق" یا "واقعیات" استفاده شده بود. من هم که منبع نداشتم و اطمینان نداشتم که فکت و حقایق از یک کلمه ی واحد برداشت شده باشن. خب پیدا کردن منبع هم که کار خیلی آب خوردنی بود! فقط کافی بود در گوگل بنویسم "I know that I'm right syndrome" و اینطوری یک راست به منابع احتمالی (+) (+) برسم، به هر حال منابع تفاوتی نداشتن و از روی هم کپی شده بودن. اینکه "فکت" ترجمه از روی "Fact" هست شکی نبود، اما روی یک جمله مشکوک بودم و عین جمله در وبلاگ فارسی این بود:

متأسفانه بدتر از همه، همین اعتقادات ثابت و غیرقابل تغییر باعث می‌شوند که ما تنها پذیرای حقایقی باشیم که به نحوی تأییدکننده اعتقادات ما هستند.

خب اینجا بعد از کلی فکت به حقایق رسیده بودم و خواستم ببینم چه کلمه ای به جای Fact در جمله ی منبع وجود داشته که مترجم دیگه از فکت استفاده نکرده. وقتی خوب روی متن منبع دقت کردم به جمله ی معادل احتمالی رسیدم که به احتمال زیاد باید جمله ی زیر باشه:

And rather than facts driving beliefs, our beliefs can dictate the facts we chose to accept.

اینجا هم که کلمه ای جز Fact نبود، کلا مترجم با این حرکت یک موضوع دیگری را هم اثبات کرد که کِندیشنز (!) روی رفتار و اعتقادات ما تأثیر خیلی زیادی می گذارن. کاش نویسنده ای با نثری به این زیبایی کمی هم به زبان مادری خودش فکر می کرد.

(1) منظور از ترجمه ی ناقص ترجمه ای است که تمام متن مبدأ به زبان مقصد ترجمه نشده باشد. ترجمه ی محدود هم یعنی همین "فکت" به جای "واقعیت".

سندرم «می‌دانم که حق با من است» یا چگونه مغزهایمان از پذیرش حقایق سر باز می‌زنند
+ نوشته شده در  ساعت 19:37  توسط محسن  | 
سه شنبه پانزدهم تیر 1389

من از اعتقادات آدم های کج فهم و نا فهمی که فقط و فقط برای هیچ و پوچ و مذخرف ترین بهانه ها و بی شرمانه ترین دلایل و قبیحانه ترین تعبیرات، شخصیتی را تخریب می کنند متنفر و بیزارم. این آدم ها همان آدم هایی هستند که عقلی کاملاً نیاندرتال داشته و در لودگی گوی سبقت را از دیگران ربوده اند.

این آدم ها همان آدم هایی هستند که وسط هر معرکه ای لخت می شوند و باباکرم می خوانند.

این آدم ها را فقط آدم های احمق تر از خود تحسین می کنند.

این آدم ها عقل درست و حسابی ندارند.

این آدم ها مثل یک تابع سینوسی روی نموداری هستند که محور y آن در صفر تمام می شود.

این آدم ها خیلی احمق هستند.

این آدم ها خیلی زیاد هستند.

این آدم ها تمامی ندارند.

این آدم ها باعث زوال عقل آدم های سالم دیگر هم می شوند.

فقط اندکی شعور عقل را به کار می اندازد!

+ نوشته شده در  ساعت 21:8  توسط محسن  | 
شنبه دوازدهم تیر 1389

خب اسپانیا هم که قراره پاراگوئه رو ببره و فوتبال با کلاس و علمی اروپایی فوتبال بیخود و الکی تکنیکی آمریکای جنوبی رو از بین ببره. اروگوئه هم که به قول آقای حاج رضایی از تو اتوبوس برگشت به رختکن!

راستش بعد از این بازی آلمان و آرژانتین دیگه با قاطعیت جایی نمیگم هلند قهرمان میشه. ولی من دوست دارم هلند قهرمان بشه. از جام جهانی 1998 که همین هلند آرژانتین رو برد طرفدار هلند هستم.

+ نوشته شده در  ساعت 20:25  توسط محسن  | 
جمعه یازدهم تیر 1389
استادمون ترم اول که بودیم واسه اینکه به ما بفهمونه که درست تلفظ کنید این بی صاحابارو یک خاطره ای تعریف کرد و گفت که یک بار یکی از دانشجوها از استادی پرسید حالا اگه به جای "لاو" (Love) بگیم "لوو" چی میشه؟ استاد هم جواب داد چیزی که نمیشه اما مثل این میمونه که به جای "عِشق" بگی "عُشق".

ولی من الان خودم دیدم یارو بچه ناف فلوریدا بوده به جای "پریزِن" (Prison) گفت "پریزُن". اینو تو کنسرت گفت، تو کلیپ همون آهنگ یچی تو مایه های "پریزان" میگه! (Creed - My own prison).

به این استدلال من میگن سفسطه، مگه نه؟

+ نوشته شده در  ساعت 22:49  توسط محسن  | 

تقریباً یک هفته پیش که فیلم Alice in wonderland رو دیدم، در صحنه ای که کلاه دوز رو پیش ملکه ی سرخ بردن، کلاه دوز یک جمله ای گفت که این چند روزه دائم بهش فکر می کردم، جمله ای که کلاه دوز (جانی دپ) گفت این بود:

I've been considering things that begin with the letter 'M'... Moron, Mutiny, Murder, Malice

سریع رفتم دنبال زیرنویس فارسی فیلم و پیداش کردم و خواستم ببینم مترجم در این موقعیت چه کلماتی رو برای این جمله انتخاب کرده، ترجمه ی فارسی این جمله اینطور بود:

من به چیزهایی که با حرف "م" شروع میشه فکر کردم... میمون، ملازمت، مرگ، ممارست.

راستش اصلاً قصد ندارم ببینم که شخصی که این فیلم رو ترجمه کرده اصلاً مترجم بوده، وقت داشته، فیلم رو اصلاً دیده و هزارتا سؤال بیخود دیگه که مثلاً مترجم باید از خودش در نظریه ترجمه بپرسه. اصلاً هم دانش سینمایی ندارم که بفهمم چرا نویسنده از حرف "M" استفاده کرده و فرض من اینه که همۀ این کلمات مناسب با ملکه و سرزمینش با حرف "M" وجود داشتند و در بقیه ی حروف پیدا نمیشدن.

اینجا دامنه ی لغات به حدی برای یک مترجم کم میشه که پیدا کردن معادل مناسب کار دو سه ساعت نیست، شاید به همین دلیل بوده که مترجم این فیلم برای کلمه ی Moron از میمون استفاده کرده در حالی که میمون به کسی میگن که مسخره باشه نه احمق و کودن (معادل کلمه ی Moron)، برای معادل این کلمه میشد مثلاً از "مشنگ" استفاده کرد، که هم غیر رسمیه و هم به آدمی میگن که خل و چل و دست و پا چلفتی است.

در مورد کلمه ی ملازمت که واقعا مترجم شاهکار کرده، نمیدونم "همراهی کردن" چه تشابهی با "نافرمانی کردن" داشته که از ملازمت برای Mutiny استفاده شده. مخالفت یا حتی مقاومت خیلی بهتر هستن.

برای Murder و Malice هنوز نتونستم معادلی که با "م" شروع بشه پیدا کنم، فرض کنیم "مرگ" معادل خوبی برای Murder باشه، اما ممارست (سخت تلاش کردت) واقعا بیخود ترین معادل برای کلمه ی Malice هست که به معنی بدخواهی و غرض ورزی است. به هر حال اگر حداقل به فضای فیلم توجه میشد، کلمه های بهتری هم حتی اگر معادل این کلمات نبودند میشد جایگزین کرد، مخوف، مکار، مفسد... محسن!

یکی از اساتید ما میگه برای هر کلمه ای در یک زبان، معادل در زبان دیگری وجود داره، واسه همینه که میگه چهار سال هست که دنبال یک معادل برای یک کلمه می گردم، یکی دیگه از اساتید میگه که ترجمه ناپذیری خیلی متداوله، بسیاری از کلمات اصلاً معادل ندارن. حالا این جمله که من گفتم آب خوردن بود!

+ نوشته شده در  ساعت 12:9  توسط محسن  | 
 من این مطلب را با اجازه از این وبلاگ می نویسم.

من میخوام از روز قبل از انتخابات شروع کنم. روزی که خیلی ها فکر می کردن میر حسین موسوی 100 در 100 رئیس جمهور آینده ی ایران میشه، البته به نظر من دور دومی در کار بود. عصر روز بیست و یکم خرداد با وحید رفتیم بیرون. هشتاد در صد ماشینا سبز بودن. اول از همه کنار پل ستاد احمدی نژاد بود. شلوغ بود، همه هم آدم هایی بودن که معلوم بود واجد شرایط رای دادن هستن. روبروی ستاد احمدی نژاد ستاد کروبی بود. تقریبا نصف ستاد احمدی نژاد شاید هم کمتر. انگار اکثرا خریداری شده یا استیجاری بودن!، تعصبی به کروبی نداشتن، طرف پوسترشو که پخش می کرد بهش می گفت کبریت بی خطر. البته از لحاظ نظم و انضباط از بقیه ستاد ها خیلی بهتر بودن. طرفدارای ستاد احمدی نژاد داد میزدن بگم بگم؟ اونوریا داد میزدن بگو بگو! فقط مونده بود طناب بندازن وسط طناب کشی کنن! البته به اون تعداد آدم نمیخورد کروبی اینقدر کم رای بیاره، اگه فرض کنیم مشت نمونه ی خروار باشه به احتصاب 24 میلیون رای احمدی نژاد کروبی باید یک چیزی بین 10 تا 12 میلیون رای میاورد! رفتیم جلوتر طرفدارای موسوی دیگه همه جا رو قرق کرده بودن. سک و سیل و بک و بچه (لهجه شهسواری) ریخته بودن تو شهر! موسوی فکر کنم دو تا ستاد داشت. هیات می بردن واسه خودشون. انگار نیروی انتظامی دستور کتبی داشت که شهر رو ول کنه به امان خدا؛ در یک کلام بلبشویی بود.

ستاد رضایی که من بهش رای دادم دال پز نمیزد! رفتم هشت ده تا پوستر اندازه سفره ی حضرت ابوالفضل گرفتم که ما هم فعالیت سیاسی داشته باشیم، هرچی باشه دانشجو هستیم! (هاهاهاهاهاها)

بگذریم. درسته کل شهسوار سبز بود اما نصفش به زرس (ضرس؟ زرص؟ ...) قاطع زیر 18 سال بودن. کلا دوران پر خطر بلوغ باعث شده بود اینقدر داد و هوار کنن. چیزی که من از ستاد موسوی دیدم چیزی شبیه به توحش بود! دست هرکی کلی ماغذ و اعلامیه بود که تا یچی می شد میریخت رو هوا، کف خیابونا کاملا اعلامیه های موسوی و خط امام و ارزش ها و از این جور جفنگیات بود و لیچار هایی که بار احمدی نژاد شده بود. کافی بود یک ماشین طرفدار احمدی نژاد از کنارشون رد بشه. بیچاره ی عالم میشد یهو یک لشگر سبز از روش رد میشدن و خواهر و مادر طرف رو سبز می کردن، دخترا که فکر می کردن از روز ریاست جمهوری موسوی روسری و مانتو بای بای! چقدر احمق بودن طرفدارای موسوی. پولی که فقط برای اعلامیه های موسوی تو شهسوار خرج شده بود برای دو سال کتاب و دفتر مدرسه های ایران کافی بود! بچه ی دو ساله چون پوستر رضایی دستم بود مسخرم کرد! احتمالا میخواست به جای بابابزرگ بی سوادش رای بده! (کلیپ ها موجوده!). دو سه بار داد زدم فقط رضایی شهسوار در سکوت فرو رفت. بعد هم تمسخر! اون روز تا شب شهسوار هیچ نظمی نداشت. یک شهر کاملاً بی کلانتر، در یک لحظه یک ماشین وسط خیابون دستی می کشید ده نفر می ریختن بیرون می رقصیدن! به هر حال باید فعالیت سیاسی کرد دیگه، طرفدارای موسوی هم اینطوری فعالیت سیاسی می کردن. البته ریشه ی این ناهنجاری ها معلوم بود ولی خب جنبه هم چیز بدی نیست.

شب تر که شد طرفدارای احمدی نژاد بیشتر شدن، اکثراً انگار خانوادگی میومدن، بر خلاف جمعیت سبز ها که توش سگ صاحبشو نمیشناخت. یک جا یکی از طرفدارای موسوی پرید روی یک رنو و زد تابلو احمدی نژاد رو پیاده کرد و هزار چی به راننده ی بدبخت گفت و لباس جر داد و از این ژانگولر بازیا، اینجا بود که حالم از هرچی موسوی و اصلاح طلب بهم خورد. اینا لباس شخصی ها رو کردن پیراهن عثمان خودشون حرمله ای بودن ماشاالله. یکی وسط با هوندا 125 داشت می چرخید کنترلشو از دست داد نزدیک بود بزنه نصف جمعیت رو شل و ول کنه.

من دوست نداشتم احمدی نژاد رئیس جمهور بشه. از موسوی هم به خاطر طرفداراش خوشم نمیومد، همشون در خلصه ی حماقت و نادانی و احساساتی گرفتار بودن که معلوم بود کیا پرشون کردن. کروبی که لب گور بود کلاً تو آمار من نبود.

بگذریم...

صبح رفتیم برای عموی خودم رای بنویسم. به احمدی نژاد رای داده بود. مسن تر ها اکثرا به احمدی نژاد رای میدادن تابلو بود. انگار چیز هایی از موسوی میدونستن که ما که تازه دو سه ماه بود موسوی رو می شناختیم خبر نداشتیم. کلا تو خانواده ی ما کفه ی ترازو به نفع موسوی بود. پنج نفر موسوی دو نفر احمدی نژاد من رضایی یکی از داداشا کروبی. البته یکی از داداشا قرار بود به رضایی رای بده که زن داداش نگذاشت!

عصر انتخابات منو و وحید تصمیم گرفتیم بریم ستاد مدرسه 17 شهریور رای بدیم که یک چرخی هم زده باشیم. فضا و نظر خود من این بود که کار به دور دوم کشیده میشه. از اول هم به رای بالای موسوی اعتقادی نداشتم، چون واقعا خیلی از طرفدارای موسوی اصلاً -18 بودن! در مورد احمدی نژاد هم اصلاً فکر نمی کردم 24 میلیون رای براش ثبت کنن! کجا 24 میلیون نفر به همچین آدم دو دره بازی رای میدن! از اینکه مطمئن بودم رضایی رای نمیاره خیلی خمار بودم.

تو ستاد طرفدارای موسوی با دستبند و شال و همه چی سبز اومده بودن اما کسی بهشون گیر نمیداد. حرف های تقلب هم بود. همه ترس از تقلب داشتن. اصلاح طلب ها خوب تلقین کرده بودن که قراره تقلب بشه. افسری هم که تو ستاد بود می گقت محاله تقلب بشه. یکی هم می گفت رئیس جمهور همون اسمیه که رهبر بندازه تو صندوق! اینم حرفی بود دیگه. مثل اینه که بگی 2012 حتما دنیا نابود میشه، این یعنی سگ دو زدن!

شب که اومدم خونه دیدم تلویزیون داره جومونگ میده. با خودم گفتم تف تو این صدا و سیما که اینقدر مردم رو احمق تصور کرده. لحظه به لحظه پای رایانه بودم تا خبری از انتخابات بگیرم. احمدی نژاد جلو بود و یاری نیوز داشت آه و ناله می کرد که هنوز آرای تهران شمرده نشده! من باورم شده بود که موسوی بای بای! بی نهایت در خماری بودم، مطمئن بودم تقلب شده. با مامانم دعوام شد! زن همسایه زنگ زد بهم با خوشحالی بگه احمدی نژاد رئیس جمهور شد چنان ضایعش کردم که دو روز از دم در خونه ی ما رد نمی شد! البته حق هم داشت، من که به رضایی رای داده بودم باید از پیروزی احمدی نژاد حداقل راضی می شدم! بعد هم بحران شروع شد دیگه. اینجا شهر ما که سوت و کور بود، کلاً هرکی جز طرفدارای احمدی نژاد عقیده داشت که تقلب شده، شهسوار خیلی خلوت بود، انگار مردم می ترسیدن بیان بیرون. کسی حال و حوصله نداشت. یک بار که خواستم برم بیرون بابام گفت پسر نری شر بپا کنیا به تو چه! همه ی این بلا ها هم تقصیر صدای آمریکا و بی بی سی و یک دو جین کانالی بود که یهو مثل قارچ سبز شدن. و البته تقصیر احمدی نژاد و صدا و سیما که فقط تحقیر کردن، با احساسات مردم بازی کردن، تقلب شد یا نشد نمی دونم اما 24 میلیون رای واست نوشتن درست، دیگه چرا بی نظاکت میشی.

غروب روز فردای انتخابات که تهران شلوغ شده بود، اینجا شهسوار طرفدارای احمدی نژاد ریخته بودن بیرون که جشن بگیرن، تا جنگل های دوهزار با موتور و ماشین رفتن و داد و هوار کردن، دوهزار و قلعه گردن انگار همه به احمدی نژاد رای داده بودن، ندونسته که نباید گفت ولی طوری که اونا خوشحالی می کردن من یکی که فکر کردم  اینطور باید باشه. البته عقده ی چند روز مبارزات انتخابات رو هم حسابی سر موسوی خالی کردن و تا می تونستن سکه ی یک پولش کردن. از همون لحظه موسوی ضد ولایت فقیه بود.

کار من چند روز فقط دانلود کلیپ و عکس بود و یک پام جلو تلویزیون بود یک پام جلو رایانه. واقعاً از کشت و کشتار ها متاسف شدم، خیلی ها این وسط مقصر بودن. آشوب که بشه تر و خشک میسوزن دیگه کاری هم نمیشه کرد. بعد از این جریان ها کم کم من یکی به جنبش سبز خیلی شک کردم. واقعاً فریب خورده بود و وابسته به غرب شده بود. وقتی به شعار "اوباما اوباما یا با اونا یا با ما" رسیدن دیگه حالم بهم خورد. لاف وطن پرستی هم میزدن.

- اینها همه اتفاقات تنکابن یک شهر بسیار کوچک بودند، به دیگر نقاط ایران اصلاً مربوط نیست! اسناد هم موجود هستند! چاخانی در کار نبوده.

+ نوشته شده در  ساعت 15:28  توسط محسن  | 
دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389

بابای بنده فیلم "خشم اژدها" رو بیشتر از دویست بار دیده (الان هم داره میبینه). فیلم های دیگر بروسلی رو هم اگه بهش اضافه کنم از هزاربار رد میشه. اوایل همیشه به بابا خرده  می گرفتم که شما که صد بار دیدی بدت نیومده؟ ولی الان متوجه شدم مشکل بابی من نیست؛ مشکل شبکه های تلویزیونی هستن که به هر مناسبتی بروسلی میذارن! همگانی شده.

یک بار تو یکی از این جشنواره های تابستانی و نوروزی و زمستانی که از دوران اصلاحات! مُد شده یکی از بیننده ها از صدا و سیما درباره ی تکراری بودن فیلم ها انتقاد کرد. مجری هم گفت شاید شما دیده باشی ولی اون آقا پسری که تازه ده ساله شده شاید ندیده باشه (البته نقل به مضمون!).

دیروز خونه ی دوستم تو یکی از شبکه های عرب زبان داشتم فیلم کینگ کنگ رو میدیدم. من نمیدونم اون برجی که کینگ کنگ ازش بالا رفت کجاش شبیه به برج ایفل بود که شوهر خاله ی دوستم گفت فکر کنم برج ایفل باشه بزرگترین برج جهان.

+ نوشته شده در  ساعت 19:0  توسط محسن  | 
پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389

در یکی از کلاس ها هم کلاسیم که بغل دستم نشسته بود از استاد یک سوالی در مورد تضاد و تقابل کرد که میخواست بدونه زن و مرد متضاد هستن یا متقابل (زبانشناختی) . استاد هم برای اینکه به دانشجو خوب بفهمونه گفت مگه زن ها چشم ندارن مرد ها 6تا چشم دارن؟ و از این دست سوال ها کرد که بفهمونه زن و مرد در تقابل هستن نه تضاد، پشت سر ما دوتا هم یک ردیف خانوم نشسته بودن که فکر کنم همشون متأهل بودن! استاد ما هم برای این که سر به سرشون بذاره بهشون زیر چشمی نگاهی کرد و آروم آروم و با ایما و اشاره گفت البته زن ها عقل ندارن! یکی از خانوم ها که انگار بهش برخورده بود برای اینکه دانشجوی کذایی منظور استاد رو بفهمه (البته فهمیده بود) در ادامه ی حرکات استاد گفت عقل ندارن! استاد که به هدفش رسیده بود لبخندی زد و برگشت به سمت تخته.

من برگشتم رو به خانوم های محترمه کردم گفتم داشت باهاتون شوخی می کرد. ناراحت نشین. اونی که گفته بود عقل ندارن بهم گفت همه که مثل تو فکر نمی کنن. بغل دستیش که به نظر می رسید اُپن مایند! تر باشه ازم پرسید خودت چی فکر می کنی؟ منم که همیشه ی خدا باید جواب یامفت بدم نه گذاشتم و نه برداشتم جواب دادم: من؟ به نظر من زن هیچ فرقی با مرد نداره... اونم یک موجود پست قطرت!

دیگه یادم نمیاد چی شد.

+ نوشته شده در  ساعت 10:20  توسط محسن  |