ارسطو در کتاب هنر شاعری می گوید:
آنچه قابل بازگویی است، عین حقیقت نیست بلکه چیزی است که امکان وقوع آن وجود دارد.
و دیگر هیچ...
ارسطو در کتاب هنر شاعری می گوید:
آنچه قابل بازگویی است، عین حقیقت نیست بلکه چیزی است که امکان وقوع آن وجود دارد.
و دیگر هیچ...
- آره داداشِ من آدما هزار مدل هستن...
- این که بعله...
- یارو قیافش شبیه مریم مقدسه٬ باطنش از هزار تا شیطون خبیس تره...
- حالا به نظرت من کدوم دسته از این آدما هستم؟
-خب... خب تو از اون دسته آدمایی که فقط رو چونه شون سیبیل در میاد
-چی؟!
-نه ببخشید٬ از اونایی که فقط رو چونه شون ریش در میاد.
- میدونم٬ حالا این که میگی یعنی چی؟
- یعنی اینکه از کمترین امکانات بیشترین استفاده رو می کنین.
- اُه شیت...
سبیلو زدم شبیه صهیونیستا شدم
یا ثابت ایستاده اند و یا در حرکت هستند.
اگر حرکت کنند به جایی برخورد می کنند؛
آنوقت است که دوستی باطن خود را نشان می دهد.
بعضی از دوستی ها مثل توپ لاستیکی هستند.
هنگام حرکت شاید با هرچیزی برخورد کنند؛
امّا باز هم شکل خود را حفظ می کنند.
بعضی از توپ های دوستی از شیشه ساخته شده اند.
اگر از برخورد با چیزی نشکنند،
تا برخورد بعدی نجات پیدا می کنند.
هر برخورد آنها را ضعیف تر و شکننده تر می کند.
بعضی از دوستی ها فقط حباب صابون هستند.
حتّی اگر با انگشت اشاره ی خود آنها را نترکانی؛
گرمای آفتاب آنها را محو می کند.
یک بار خواستم پشت سر دوستم جک به دوستم دیگم روبرتو یک پیامکی بدم و زیر آبشو بزنم. اشتباه به جک پیامک دادم! البته این دوتا اسم فرضی رو گفتم که منظور من رو متوجه بشین. دوستیم با جک به طور خودکار از هم پاشیده شد، تو خیابون از جلو هم رد می شدیم انگار نه انگار که شیش هفت سال با هم دوست بودیم!
یک بار هم میخواستم درباره ی امیلی به آلفرد یک پیامکی بدم بازم اشتباه به امیلی پیامک دادم. کنجکاو شد که من به آلفرد چرا توضیه کردم که اون چیز رو نگه و اون چیز چی بود، منم دیدم ضایع که شدم حداقل دست پیش رو بگیرم پس نیافتم، گفتم میخواستم بهش بگم که دوستت دارم! روزهای خوبی با هم داشتیم یادش بخیر!
دیروز سر کلاس بیان شفاهی با دوستم هنری کرممون گرفت استاد رو اذیت کنیم، یکی از دخترا داشت داستان تعریف می کرد و ما هی به استاد تک مینداختیم استاد مونده بود تو خماری! تا اینکه بغل دستی هنری فهمید ما هستیم و از هنری پرسید شما هستین؟ هنری گفت نه ما نیستیم! هنری به بغل دستیش شک کرد خواست بهم پیامک بده که "بغل دستیم خا...ماله!" اشتباه به استاد پیامک داد! استاد گوشیش رو در آورد و طبق عادتش اول گفت همیشه شاگردای قدیمیم برام پیامک میفرستن و همیشه هم پیامک ها رو برای ما بلند میخونه. اینبار هم طبق عادت گوشی رو جلو عقب کرد گفت: نوشته که بغل دستی خای.. چی چی؟ من و هنری مونده بودیم با نگاه های بهت زده ی بغل دستی هنری!
البته هنوز عواقب این کار بروز داده نشده.
امروز هم سر کلاس قرائت قرآن استاد یک حکایت باحال گفت:
"یارو داشت جلو قصابی استخون جمع می کرد یکی بهش میگه چه خبره سگا رو دعوت کردی؟ یارو هم بر میگرده میگه مگه دعواتنامه به دستت نرسیده هنوز؟"
دو نوع خواهش وجود دارد؛ خواهش بزرگ و خواهش کوچک. بزرگی آن را می توان از مدّت مکث درخواست کننده بعد از گفتن «ممکن است لطفی به من بکنی...» اندازه گرفت. هرچه خواهش کوچکتر؛ مکث کوتاه تر. «ممکن است لطفی به من بکنی و آن مداد را به من بدهی؟» هیچ مکثی وجود ندارد. خواهش های بزرگ اینگونه اند: «ممکن است لطفی به من بکنی...» هشت ثانیه می گذرد. «خب؟ چی؟»
«...خب.» هرچه وقت بیشتری برای بیان خواهش صرف شود، لطف دشوارتری در راه است.
انسان تنها موجودی است که خواهش می کند. حیوان ها اینگونه نیستند. یک سوسمار به بالای سر یک سوسک نمی رود و نمی گوید: «ممکن است لطفی به من بکنی و تکان نخوری، دوست دارم زنده بخورمت.» این خواهشی بزرگ و بدون مکث است.
George Yule, The Study of Language, 3rd Ed., P. 124.
البته نویسندۀ این مطلب مثل اینکه اهل تعارف و رو در بایستی نبود. وگرنه حیوان ها هم اهل خواهش هستند و هم اهل لطف. سگ از صاحبش خیلی خواهش می کنه ولی خب تعارف نداره! خروس ها هم به مرغ ها خیلی لطف می کنن و هرچی پیدا می کنن مرغ ها رو خبر می کنن، مرغ ها هم تعارف نمی کنن و می خورن!
نتیجه می گیرم که آن چیزی که ما رو از حیوانات متمایز می کنه شعور نیست، بلکه تعارف و رو در بایستیه!
«ترجمه مثل زن است، اگر زیبا است، وفادار نیست، اگر وفادار است، به احتمال بسیار زیاد زیبا نیست.»
البته هیچی تو این این ضرب المثل (نقل قول؟؟) صادق نیست. مثال نقصش هم ترجمه های خودم که هم وفادار هستند و هم زیبا (می دونم خیلی زیبا ولی شکست نفسی بود). البته در مورد زن ها هم من نظری مخالف این جمله دارم.
میگن این یک ضرب المثل ایتالیایی هست (فن ترجمه صفحۀ فلان!) ولی تو همونجا می گن که فرانسویه! ولی اصلاً این دو تا زبان به من مربوط نیستن.
«زندگی را مثل یک بازی تصور کن که در آن با پنج توپ بازی می کنی. آنها را کار، خانواده، سلامتی، دوستان و نفس می نامی؛ و باید همۀ آنها را در هوا نگه داری. زود متوجه می شوی که کار یک توپ پلاستیکی است؛ اگر از دستت رها شود دوباره به سمت تو بر می گردد. امّا جهار توپ دیگر - خانواده، سلامتی، دوستان و نفس - از شیشه ساخته شده اند. اگر یکی از آنها بیافتد، به طور جبران ناپذبری ترک بر می دارد، صدمه می بیند، می شکند، یا حتّی تکه تکه می شود. آنها هرگز به یک شکل نمی مانند. باید این را بدانی و برای ایجاد تعادل در زندگی ات همّت کنی.»
برایان دایسون مدیرعامل سابق شرکت کوکاکولا
