تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
کنار گود نشستی میگی لنگش کن...
ترجمه‌ها و نوشته‌های یک مترجم تازه‌کار...
دوشنبه پانزدهم شهریور 1389
نشستم و داشتم خودم رو واسه خودن چایی آماده می‌کردم، تو هوای گرم و اونم تنکابن که رطوبت باهات حرف میزنه چایی خوردن یک صفای دیگه‌ای داره. خونه هیچکی نبود تنها بودم به روبرو، احتمالا آشپزخونه نگاه می‌کردم، یادم نمیاد هنوز چیزی از چایی خورده بودم یا نه که داداش کوچیکه با یک بستی لیوانی توت‌فرنگی اومد کنار من نشست. کلاً اگه به دنیا نمیومد ما ماهی حداقل دویست سیصد هزار تومن جلو بودیم.

یک کرمی داره که عادت داره منو اذیت کنه، چون میدونه من کمتر پیش میاد دستو شل کنم و جواشو با اذیت مردن میدم، هی با بستنی ور می‌رفت و یهو یک حرکت صوتی ناشایست کرد که فقط از خودش بر میاد، هر سال هم این صوت عوض میشه، بستگی به شرایط داره، شنا  کرده باشه، قوتبال رفته باشه پارک بوده باشه، خلاصه صوت مخصوصش تابع‌المکان و الزمان هست.

منم که اصلاً از این صوت ناشایست خوشم نمیاد خواستم عکس‌العمل نشون بدم، چون کمی چایی نوشیده بودم و دچار تعادل اعصاب و روان بودم و خون رقیق شده بود، فقط به عکس‌العمل بیانی کفایت کردم و خواستم عرق چایی با عرق عصبانیت قاطی نشه! و بهش گفتم:

- میمونی دیگه.

طبق معمول انتظار داشتم که کل کل رو شروع کنه و آخرش یک پس‌گردنی یا تیپا بخوره و بره پی کارش، اما اینبار در کمال ناباوری برگشت گفت:

- اِ میمون؟ ماهِ می؟ پس تو هم دِیمونی، ماه دی!

بچه در خباثت هوش بسیار بالایی داره ماشاالله. یک ربع داشتم الکی می‌خندیدم و عرق چایی با عرق خنده قاطی شده بود.

+ نوشته شده در  ساعت 18:57  توسط محسن  | 
یکشنبه چهاردهم شهریور 1389
دیگه فکر کنم همه از آخرین نظریه‌ی استیفن هاوکینگ باخبر باشن که گفته جهان رو خدا نیافریده و انفجار بزرگ طبق قوانین فیزیکی محتمل (یا اجتناب ناپذیر) بوده، این رو هم می‌دونید که چندین سال پیش نظر هاوکینگ کاملاً متفاوت بود و می‌گفت که «اگر نظریه‌ای کامل را بدست آوریم، کامیابی نهایی برای فهم وجودی انسان خواهد بود - و بعد از آن باید وجود خدا را نیز بفهمیم.»

باید خیلی بی طرف قضاوت کنیم و مثل خیلی‌ها که از روی تأیید این خبر رو پخش کردن سریعاً این نظریه رو تصدیق نکنیم، یا مثل دیگران که چنین نظری رو کفر آمیز دونستن موضع تند نگیریم، چون هاوکینگ خدا رو انکار نکرد.

چند وقت پیش یک مقاله‌ای خونده بودم که در مورد چهار دانشمند که قصد نفی نظریۀ همه‌چیز رو داشتن توضیحاتی داده بود. خب این دانشمندها موفق به این کار نشدن اما مقدمه‌ی این مقاله کاملاً سؤالاتی بودن که نشان از شک دانشمندان به نظریه‌ی همه‌چیز رو داشت، مثلاً در قسمتی نوشته شده بود که:

«مشکل اینجاست که قوانین فیزیک به نظر نه تنها ما را به سمت روشنایی هدایت نمی‌کنند، بلکه ما را به یک دنیای آلیس در سرزمین عجایب با نظریات عجیب و غریبی که هر لحظه بیشتر می‌شوند می‌کشانند.» (مثل نظریۀ ریسمان)


کهکشان بزرگی که در این تصویر می‌بینید هشت برابر کهکشان راه شیری (کهکشان ما) ستاره در خود جای داده است، این کهکشان به قدری عظیم است که طبق نظریه‌های کنونی فیزیک نباید وجود داشته باشد! (کهکشان راه شیری بین 100 تا 400 میلیارد ستاره دارد.)

از این جمله بر‌میاد که احتمالاً استیفن هاوکینگ به آخر خط نظریات خودش رسید و نقطه‌ی تمام رو بر تمام تلاش‌ها برای یافتن جامع‌ترین قانون فیزیکی گذاشت. شاید این نقطه‌ی پایان نقطه‌ی پایان هاوکینگ هم بوده و به‌خاطر اینکه به فرضیه‌ها و تفکراتی که در سر داشته نرسیده، به چنین نظریه‌ای رسیده. شاید تنها نشانه‌ای از ذهن ضعیف و محدود بشر و نقض قوانین فیزیک کنونی باشه که قادر به پاسخگویی به بسیاری از مسائل نشده باشه. خیلی از کهکشان‌ها هستند که وجودشون کلاً با قوانین کنونی فیزیکی سازگاز نیست، خب این مسئله دو حالت داره، یا قوانین فیزیکی مشکل دارن یا اینکه چنین کهکشانی با این خصوصیات اصلاً وجود نداره و مشاهدات غلط بوده، هردو حالت هم ضعف انسان رو نسبت به دنیا نشون میده و باید واضح باشه که انسان با چنین ضعفی، و در حالی که حتی قادر به توصیف حال و چیزی که مشاهده می‌کنه نیست، یا نظریاتی ارائه میده که خودش هم از درستی آن اطلاعی نداره، نباید در مورد چیزی مثل انفجار بزرگ چنین نظریه‌ای بده.

آلبرت اینشتین هم یک بار اشتباه مشابهی مرتکب شد و جهان رو ایستا توصیف کرد، اما خب بعد و حتی در زمان حیات خودش ثابت شد که جهان منبسط میشه. البته همین قوانین هم شاید درست نباشن.

به هر حال کار یک فیزیکدان نظری نباید چیزی بیشتر از دادن نظریات آلیس در سرزمین عجایب باشه! شاید باید با هاوکینگ هم در آینده‌ی نزدیک خداحافظی کرد، قطعاً اون دنیا از تمام قوانین جهان باخبر میشه.

+ نوشته شده در  ساعت 10:45  توسط محسن  | 
پنجشنبه یازدهم شهریور 1389
تا حالا چند بار داستان ترجمه شده (از انگلیسی به فارسی) خوندین و توی این داستان ها به کلماتی مثل خاله یا عمه برخورد کردین؟ خب وقتی قراره این مشکلات رو در کلاس‌های ترجمه درس بدن طبق یک کلیشه‌ی همیشگی میگن که با استفاده از کل متن یا جمله‌های مجاور متوجه میشیم که طرف خاله بوده یا عمه. البته این روش تا حدودی قابل اتکا هست.

یک بار هم سر همین موضوع سر کلاس بحث شد و یکی گفت عمه یکی خاله (حالا زن عمو و زن دایی به کنار)، اما کلاً چیزی که ابتدا به ذهن یک ایرانی (یا فارسی زبان) میاد باید خاله باشه، من که اینطوری هستم، حتی تو همون کلاس گفتم فکر کنم انگلیسی‌ها هم اول خاله به ذهنشون میاد!

این موضوع شاید اصلاً مهم نباشه، اما من یک فیلمی دیده بودم که توش به یک دیالوگ جالبی برخوردم، ماجرای فیلم از این قرار بود که چند نفر به خاطر یک اشتباه به بیست و پنج شش سال پیش و به سال 1985 میرن، اونجا در یکی از صحنه‌ها یکی از بازیگر‌ها مادر خودش رو میبینه، مادره پسرش رو که میبینه میگه:

Who's the gig? (این آقا پسر کیه؟)

یکی دیگر از بازیگرها هم جواب میده:

He's your son (پسرته)

اینجا همه میزنن زیر خنده و پسره واسه اینکه قضیه رو جمع کنه میگه:

I'm sun (son?) sunshine... (من درخشش آفتاب هستم)

حالا بگذریم از اینکه این دیالوگ هم از همون دیالوگ ها یا متن‌های ترجمه ناپذیر هست و در زیر نویسی هم که داشتم با اینکه مترجم کذایی هرجا که گیر می‌کرد از خودش یچی می‌ساخت، اینجا رو کلاً ترجمه نکرد! البته میشد ترجمه کرد و مثلاً برای he's your son از "نور چشمته"! استفاده کرد، به هر حال یک‌جورایی مشکل حل می‌شد.

در فارسی هم هم‌آوا ها به عنوان صنایع ادبی کاربرد دارن، مثل رباعی معروف خیام:

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

+ نوشته شده در  ساعت 16:18  توسط محسن  | 
دوشنبه هشتم شهریور 1389

- الو...

- الو، جانم داداش چی شد؟

- آقا بازم نشد...

- اِ نشد بازم؟!

- نه...

- عجب کاری شدا، دیگه نمی‌دونم، تو باید همون اول که ویندوز نصب کردی کرکش می‌کردی! این چند مدت ویندوز آپدیت هم شد؟

- آره چند باری شد...!

- واسه همونه، آپدیت شده دیگه نمیشه کاریش کرد...

- آقا اگه کرک نکنم چی؟

- هیچی دیگه همینطوری اون پیغام هر دفعه میاد...

- اعصابمو خورد می‌‌کنه...!

- آره دیگه...

- دوباره ویندوز نصب کنم چی؟!

- نمی‌دونم اگه دوست داری عوض کن فقط اون کرک رو پاک نکن نگهش دار!

- باشه...

- فقط ایندفه ویندوز آپدیت رو خاموش کن!!! به درد ما که نمی‌خوره!

- چطوریه؟

- حالا بهت میگم  تو عوضش کن...

- باشه، کرک دانلود منجر چی؟!

- اونم ویندوز عوض کردی قبل از نصب زنگ بزن بهت می‌گم!

- داداش دستت درد نکنه خیلی آقایی...

- نوکرتم داداش شرمنده کرک نشدا!

- ...

+ نوشته شده در  ساعت 18:37  توسط محسن  | 
شنبه ششم شهریور 1389

در یک مجلسی دعوت بودیم، مجلس افطاری، افطار رو که خوردیم نشسته بودیم داشتیم همینطوری الکی گپ می‌زدیم یهو یکی از بزرگان، البته جوانان، دربارۀ تحصیلاتم سؤال پرسید. منم گفتم که مثلاً مترجمی می‌خونم و از این حرف‌ها و کلاً همه زوم کردن رو من.

بعد یهو ازم پرسید:

why 10 fear(s) 7?

منم که یکه خورده بودم گفتم ها؟

دوباره پرسید متوجه شدم گفتم نمی‌دونم، یعنی نمی‌دونستم چرا ده باید از هفت بترسه. فکر کردم شاید مثلاً ضرب المثلی باشه. بعد خودش جواب داد گفت:  because 7 8 9

اینجا رو متوجه شدم. (1)

این همون بازی با کلمات هست که زبان شناس ها بهش word play میگن. حالا من نمی‌دونم در زبان فارسی بهش چی می‌گن، اما یاد یک بازی با کلمات در فیلم عروس فراری افتادم که خیلی منو خندوند. در سکانسی که غلامحسین لطفی داشت سر نامزدش رو شیره می‌مالید و یادم نیست چی گفت اما یچی تو مایه‌های این بود:

می‌فروشیم میریم خارج.... (اینجا مکث می‌کنه) از شهر اوشوم فشم.

اینجا هم شمول معنایی «خارج» و کمی مکث باعث به اشتباه افتادن ذهن شنونده می‌شه.

این بازی با کلماتی که لطفی در آورد شبیه به بازی با کلماتی بود که تو کتاب مطالعه‌ی زبان جرج یول دیدم.

Mary had a little lamb...

اینجا خواننده یا شنونده فکر ‌می‌کنه که مری یک برّه داشته.

..., some rice and vegetables.

که اینجا متوجه می‌شیم که نه بابا! مری یکم گوشت بره و کمی برنج و سبزی داشته!


البته در کتاب جورج یول why is 6 afraid of 7 نوشته شده!


+ نوشته شده در  ساعت 20:56  توسط محسن  | 
چهارشنبه سوم شهریور 1389

در خبرها خوندم که گوگل ویو به پایان خط رسید …. من چندین بار قبل از اینکه این سرویس توسط گوگل ارائه بشه درباره‌اش خونده بودم، و تصوری که از گوگل ویو داشتم با چیزی که برای اولین بار (و فکر کنم شاید آخرین بار) تجربه کردم خیلی فرق داشت. البته این رو هم نباید فراموش کنم که در کل کاربر حرفه‌ای وب دو نیستم (البته نمی‌دونم گوگل ویو هم وب دو هست یا نه!) و در جایگاهی نیستم که نظر تخصصی بدم، اما به هر حال نظری دارم. اخبار گوگل ویو هم فقط دو باره سر و صدا کردن، یک بار که گوگل شروع به پخش دعوت‌نامه کرد و همه براش بال‌بال می‌زدن و یک بار هم که صفحه‌ای شبیه به صفحه‌ی فیلترینگ خودمون بود که به کاربران مرورگر اینترنت اکسپلورر اجازۀ استفاده از گوگل ویو رو نمی‌داد، فرقی هم نمی‌کرد که از چه نسخه‌ای از اینترنت اکسپلورر استفاده می‌شد. البته علاوه بر مایکرسافت، بنیاد موزیلا هم از این صفحه انتقاد کرد.

حالا اگه بخواهیم کمی با دیده‌ی بدبینی به قضیه نگاه کنم، به نظر من گوگل ویو تنها بهانه‌ای در امتداد رقابتی بود که گوگل علیه مایکروسافت به راه انداخته بود (مثل ساخت مرورگر و سیستم عامل کروم و آندرویید)، در این راه هم از هیچ عملی حتی انحصار طلبی کوتاه نیومد. گوگل با این عمل احتمالاً تنها فقط قصد اجبار کاربران به استفاده از یک مرورگر دیگر به جای اینترنت اکسپلورر (طبیعتاً گوگل کروم) رو داشته، حتی مسخره ترین عبارات رو هم برای ترسوندن کاربران مثل عبارت "با مسئولیت خودتان!" به کار برد. به هر حال مشخص بود شرکت عظیمی مثل گوگل هم در ابتدای راه حداقل برای جذب کاربر همچنین کاری رو انجام نباید بده، یا حداقل مانع نسخه‌های قدیمی اینترنت اکسپلورر باید می‌شده. حتی اگر فرض کنیم که قصد گوگل تنها جلوگیری از مشکلات احتمالی برای کاربران بوده، این محدودیت برای سرویسی مثل گوگل باز هم باید ایجاد می‌شده.

نتیجه‌گیری اینه که گوگل با سرهم کردن چندین فناوری فقط قصد جذب کاربر برای مرورگر خودش رو داشته!

+ نوشته شده در  ساعت 21:32  توسط محسن  | 
دوشنبه یکم شهریور 1389
از آشپزخونه میام بیرون چایی به دست، داره پی‌ام‌سی می‌بینه. کامیار داره می‌خونه، من از کامیار خوشم میاد و می‌أونم که اون خیلی از کامیار خوشش میاد. متوجه من میشه که شصت سرش واستادم یکم به صفحه تلویزیون نگاه می‌کنم یکم به اون. حتماً داره با خودش دعا دعا می‌کنه بهش گیر ندم و سرش داد نزم که «اون بی‌صاحب رو خاموشش کن بازم تنها نشستی داری اونو می‌بینی که... مگه نگفتم وقتی تنهایی روشنش نمی‌کنی...» یا شاید هم داره فکر می‌کنه که هنوز این خرمگس معرکه یادش نیومده که باید بهم گیر بده، پس با خودش سبک سنگین می‌کنه که الان آیا بهتره که کاری نکنم و همینطوری به کامیار نگاه کنم یا اینکه کانال رو عوض کنم و یا اصلاً خاموشش کنم که کلک کنده بشه.

البته اینا همه‌اش تصورات من بود، یا به قول زبان شناس‌ها پیش‌انگاری بود!

خب اونم خبر نداره که منم دودلم که بازم داد بزنم سرش که «iاون بی‌صاحب رو خاموشش کن بازم تنها نشستی داری اونو می‌بینی که... مگه نگفتم وقتی تنهایی روشنش نمی‌کنی...» یا اینکه بی‌خیال بشم بزارم حالش رو ببره، چقدر گیر بدم؟ وقتی همه می‌بینن این چرا نبینه؟ اصلاً هم بحث رطب خورده... نیست چون من نخوردم! چه فرقی داره اصلاً! اصلاً گاهی اوقات فکر می‌کنم این چیزا هیچ تأثیری روی افراد ندارن. خب منم درس خون نبودم اینم نیست، تازه این یکم فاز و نول قاطی کرده، شبا میره مکبر مسجد هم میشه، حداقل من فازم فاز بود نولم نول! یا به قول یارو گفتنی رومی رومی بودم و الان هم هنوز هستم!

اصلاً به نظر من ژنتیک و وراثت تأثیر خیلی بیشتری نسبت به شرایط اجتماعی روی انسان داره!

+ نوشته شده در  ساعت 20:53  توسط محسن  |