
سال نو مبارک
ولی کنسرتی که همین الان دارم دانلود می کنم ایزو نیست. یک فیلم با فرمت mkv با کیفیت خیلی بالاست که یک زیرنوس انگلیسی هم داره. کلاً فایل خیلی مناسبی رو دارم دانلود می کنم فقط مشکل اینجاست که میخوام به صورت دی وی دی هم رایتش کنم.
از نرو ویژن (Nero Vision) که اصلاً نمی تونم استفاده کنم چون از mkv پشتیبانی نمیکنه. راه حل اینجاست که فایل رو تبدیل کنم. همۀ احتمالات به کنار و یک فایل avi ترگل و ورگل از فایل قبلی گرفتم؛ دلم واسه زیرنویسش می سوزه. جدا از این یک فایل mkv با حجم 3.5 گیگا بایت وقتی به یک فایل avi با کیفیت برابر تبدیل میشه حجمش خیلی بالا میره (برای مثال یک فیلم 500 مگابایتی با فرمت mkv بعد از تبدیل کردن به avi با کیفیت برابر 1.5 گیگابایت شد!). یک نرم افزاری از اینجا پیدا کردم که نرم افزار کاملیه و زیرنویس رو هم منتقل میکنه. ولی مشکلش اینجاست که زیر نویس به صورت همیشگی روی فایل باقی میمونه و نمیشه خاموشش کرد (به اصطلاح هارد کُر میشه). پس این برنامه هم با این خیلی ازش خوشم اومده به کارم نمیاد. (پیشنهاد می کنم امتحان کنید)

گشتم و گشتم و بعد از دانلود چند برنامۀ خیلی خیلی مذخرف به انتخاب آخر یعنی برنامۀ VSO ConvertXToDVD رسیدم. یک برنامه با حجم خیلی کم که هر ویدئویی رو تبدیل به دی وی دی می کنه. کار باهاش خیلی راحته. امکانات خیلی بالایی داره. بالاتر از همه اینکه زیر نویس رو هم همونطوری که میخوام منتقل می کنه و زیر نویس های دیگری هم میشه بهش اضافه کرد. منو های خیلی شیکی داره (بر خلاف نرو ویژن با اون همه دب دبه کب کبه) سرعت خیلی بالایی داره و از پردازنده های چند هسته ای هم پشتیبانی می کنه. با ویندوز هفت خیلی مؤدبانه سازگاری داره. بعد از اتمام کار می تونم ویدئوی خودم رو روی دی وی دی رایت کنم یا ازش ایمیج ایزو بگیرم. بازم بر خلاف نرو ویژن اصلا هنگ نمیکنه. می تونم فیلم خودم رو از هر جایی فصل بندی بکنم (Chapter). از زبان فارسی هم پشتیبانی می کنه.
این وبلاگ یک وبلاگ شخصیه! خب چیزی هم که من نوشتم شخصیه دیگه! تجربۀ شخصیم از کار با یک نرم افزار بود. اگه خرچنگ قورباغه نوشتم به بزرگواری خودتون ببخشید همیشه گفتم و بازم میگم نویسندۀ خوبی نیستم.
حالا من چندتا لینک دانلود ازش پیدا کردم براتون میذارم شاید شما هم مثل من کارتون راه بیافته و اصلاً خواستین تجربۀ شخصی کنید. (نسخۀ 4.0.10.324)
2shared.com 4shared.com hotfile.com
از وبسایت سازندۀ برنامه هم می تونید دانلود کنید و کرکش رو براتون آپلود می کنم. البته این کرک فقط برای نسخۀ 4.0.10.324 هست.
لینک کرک برای نسخۀ 4.0.10.324 2shared.com
لینک دانلود نرم افزار از وبسایت سازنده اینجـــــــــــــــــــــــــا
تو راه برگشت به خانه بوئم که دو تا پسر دبستانی از روبروم می آمدن. از کنارشون که داشتم رد می شدم یکیشون از اون یکی پرسید «جواب اون سوال جاخالیه میشد فاصله؟» اون یکی بدون اینکه جوابی بده داشت یچی می خورد و فقط لبش رو به علامت نمیدونم کج و کوله کرد!
رفتم تو خاطرات دوران مدرسه. کلاس ما همه بچه محل بودیم و اکثر بچه ها هم با استعداد و درس خوان بودن. من و سپهر که شاید هفت هشت سالی هست ندیدمش و شاید دیده باشم و نشناخته باشمش! شاگرد زرنگ های کلاسمون بودبم. من شاگرد زرنگ و شر و شور و کله خراب، سپهر شاگرد زرنگ و با ادب و آروم و سوپولی آقای معلم! البته همین زرنگ بودن ما و خیلی با شخصیت بودن سپهر باعث شده بود که ما خیلی با هم دوست باشیم.
بعد از هر امتحانی که بچه ها یجا جمع می شدیم و جواب سوال ها رو از هم می پرسیدیم خیلی ها از من و سپهر سوال می پرسیدن که سپهر همه رو جواب می داد و اگر هم کسی باهاشموافق نبود دلیل و مدرک و این حرف ها می آورد و به اصطلاح مناظره می کرد. بر عکس من اصلاً حوصلۀ فکر کردن به سوال ها و جوابشون رو نداشتم. مغرور نبودم ولی دل به درس نمی دادم، برام مهم نبود درست نوشتم یا غلط، اگه یکی باهام مخالف بود می گفتم من که اینو نوشتم دیگه نمیدنم!
به نظر من از اینجا خیلی راحت میشه فهمید کی به درس خوندن علاقه داره و کی دل به درس نمیده. من در استعداد چیزی از سپهر کم نداشتم ولی خب درس نمیخوندم و برام مهم نبود.
تو ایران هم برای اینکه موفق بشی فقط باید درس مدرسه رو بلد باشی و استعداد اصلاً ارزش نداره. این یکی کلاً برام ثابت شده. به خصوص در کنکور. من که بچه بودم خیلی کتاب خونده بودم. شاید یکم اغراق باشه ولی دبستانی که بودم تاریخ ایران رو کامل بلد بودم (هنوز هم هستم)، ولی سال سوم تاریخ معاصر ایران با تبصره قبول شدم!
حالا بین اون دو تا پسر دبستانی فکر کنم اونی که داشت سوال پیچ می کرد در آینده یچی بشه! اون یکی هم که تابلو بود فقط به درد لومبوندن میخوره!
تیر انداز
نویسنده: لیام اُ فلاهرتی
مترجم: محسن انصاری جاوید
غروب طولانیِ ماه ژوئن در شب محو شد. دوبلین غرق در تاریکی خوابیده بود، ولی به خاطر سوسوی ماه، که از میان ابرهای پنبه ای می درخشید، نوری ملایم مثل آغاز صبحگاه روی خیابان ها و آب های تیرۀ رود لیفی پاشیده می شد. اطراف فور کورتسِ در محاصره، خودرو های مسلح گشت می زدند. اینجا و آنجا در شهر، رگبار ها و تفنگ ها، مثل سگ هایی که در مزرعه های دورافتاده پارس می کردند، گهگاه سکوت شب را می شکستند. جمهوری خواهان و استقلال طلبان درگیر جنگ بودند.
روی بامی نزدیک پل اُکانل، تیراندازی از جمهوری خواهان سنگر گرفته بود. کنار او تفنگش قرار داشت و دور گردنش هم یک دوربین آویزان بود. چهرۀ یک دانش آموز را داشت - لاغر و معمولی، ولی چشم هایش درخششی سنگین از تعصب را داشتند. عمیق و رازآلود بودند، چشم های یک مرد که با مرگ روبرو شده بود...
دوران اصلاحات هم برای من کلی خاطره داره. خاطرات (البته قشر فرهیخته تازگی ها بر اساس نظریۀ قتل زبانِ مادری از واژۀ بیخود نوستالژی استفاده می کنن) روزهایی که بابام از سر کار بر می گشت و و یادش می رفت روزنامه بخره و من می رفتم براش می خریدم. روزنامه هایی که می خریدم مبین و جامعه و توس (طوس؟) بودن که توقیف شدن و آخری هم روزنامۀ دوازده صفحه ای بیان بود (که بیان هم توقیف شد). از اینور تنکابن با دوچرخه می رفتم اونور تنکابن که روزنامه بیان بخرم چون جای دیگه ای نداشت.
وقتی از بابام می پرسیدم چرا بیان؟ می گفت همشون دروغ می نویسن ولی بیان بهتر می نویسه. امروز که استاد منظور شناسی رو درس داد (Pragmatics) دارم با خودم فکر می کنم که منظور بابام چی بود؟ بیان بهتر دروغ می نویسه یا بهتر اخبار و مطلب می نویسه؟ کار همیشگی من هم این بود که تیتر اول روزنامه بیان رو با صدای بلند برای بابام بخونم و بابام هم از اصوات طعنه آمیزی مثل ژیپ! زرشک! زکی! به سلامتی! و... استفاده کنه.
من که بچه بودم و چه می دونستم اصلاحات و این کوفتا چیه. اگر هم از اینور تنکابن تا اونور تنکابن با دوچرخه هلک و هلک می رفتم روزنامه بخرم به عشق استقلال می رفتم که از این هفته نامه در پیتی های ( بدون شرح کی یادشه؟) افکار و ندای ایران و استقلال جوان بخرم که وسطش پوستر فرهاد مجیدی داشت. تو یکی از همین ها بود که خبر بمب انتقال مهدی هاشمی نسب از پیروزی به استقلال یه گوشه به عنوان مژده مژده نوشته شده بود!
تازگی ها بابام اطلاعات میخونه. میگه بازم اطلاعات. من هم نمی دونم منظورش چیه؟ بازم اطلاعات که بهتر دروغ می نویسه یا بهتر مطلب می نویسه؟
گفتم روزنامه یه چیزی یادم اومد.شده از کسی بپرسین "حشمت" رو با کدوم h می نویسن؟ بهتون جواب بدن با h "حوله"؟ دیروز زیر فنجان چاییم یه برگ از ضمیمه های روزنامه اطلاعات بود که با یک دکتری مصاحبه کرده بودن که همه جا از "هوله" استفاده شده بود؟ جریان از چه قراره نمی دونم.
منظور شناسی چیه؟ منظور شناسی اینه که یکی از شما بپرسه آقا/خانوم ساعت داری؟ شما که نمیگی آره یا نه؟ میگی ساعت دو و بیست دقیقه. یعنی شما منظور طرف رو از سوال کردنش فهمیدین. البته در یک فیلی یارو خواست مخ یه خانومی رو بزنه ازش پرسید ببخشید خانوم ساعت دارین؟ خانومه جواب داد نه. یارو گفت ساعت سه و بیست و پنج دقیقه هست! خب یارو منظور شناسی رو سلاخی کرد دیگه! (از کتاب Essential Introductory Linguistics - Grover Hudson)
بین ترجمه و ادبیات و زبانشناسی و آموزش زبان، ترجمه رو از همه بیشتر دوست دارم. ولی انگار استعدادش رو ندارم. کلا توی بحث نظری بیشتر واردم، مخصوصا زبانشناسی که واقعا قدرت تحلیل دارم. ساعتی که استاد یک ساعت و نیم کامل داره نظریه های خشک و سر درد آور زبانشناسی رو درس میده و بعد از بیست دقیقه همۀ دانشجو ها یا فلنگ رو می بندن و یا به نوبت میگن خسته نباشید استاد من مثل مجسمه دارم گوش میدم و منتظرم که یه بهانه پیدا کنم به پر و پاچۀ استاد بچسبم و بحث کنم. در مورد اصول و مبانی ترجمه هم همینطوره انگار نظریه پرداز های ترجمه اراجیفی رو سر هم کردن که یکی مثل من سوژه پیدا کنه با استادش بحث کنه.
توانایی هام در تحلیل یک متن انگلیسی خیلی بالاست ولی انگار فرهنگ لغت مغزم بی نهایت مرگ داره. خلاقیت ندارم، حافظم جنس خوب نیست! چینیه. استاد ها هم همیشه حرف خودشون رو میخوان به کرسی بنشونن، وقتی بگن ترجمۀ من بهتره یعنی ترجمۀ من بهتره! مخصوصا استاد های خانوم که به هیچ خدایی بنده نیستن.
بحث پول هم هست، همیشه میگن آوزش زبان بازارش بهتره! واسه همینه که همۀ دانشجو های مترجم شدۀ دانشگاه ما آخرش آموزش میخونن. ولی من بازم ترجمه رو بیشتر دوست دارم. در زبانشناسی خیلی موفق میشم ولی جلو ترجمه برام حرفی واسه گفتن نداره و هم همچین بازاری نداره. جهان سوم هستیم دیگه! بی پول که به آدم زن نمیدن!
منابع فارسی جز دو سه تا همه مذخرفن! اساتید فقط واسه اینکه بگن ما کتاب خونیم هی کتاب تو سر دانشجو میزنن بعد که می خرم می بینم عین انگلیسیش رو فلان جا خوندم. حرف همشون هم اینه که باید چی و چی و چی باشی. انواع ترجمۀ نیومارک رو شبیه به کت فورد میدونن ولی هیچ کدومشون به هم شباهت ندارن. بعد میگن کتاب ارزشمنده! چرا؟ چون بالای 200 صفحه هست! منابع همشون هم یکیه و از هفت هشت تا بیشتر نمیشه! انگار دکتر های ما کلا همین هشت هشت تا کتاب رو خوندن. خودشون هم هیچ نوآوری ندارن. کتابشون درباره ترجمه هست ولی نصف منابعشون از کتابای زبانشناسیه. هیچ استادی هم پیدا نمیشه که بگه حرف این یارو رو قبول ندارم. خود من به سبک اینا میتونم بیست جلد کتاب مرجع ترجمه بنویسم.
اصلا مبانی و نظریه در ترجمه حرف مفته. مترجم خوب باید شاعر خوبی باشه! حالا من تلاش خودم رو می کنم که اصل شاعر خوب رو کنار بزنم.
تا حالا نوشتین؟ انشا چند می شدین؟ معلمتون انشای شما رو نبرد یک کلاس دیگه بخونه؟ نکنه مثل من انشای داداشتون رو که ده دوازده سال قبل از مشا نوشته بود رو نویسی می کردین و بیست می گرفتین؟ من هیچ وقت نوشتن بلد نبودم و فکر کنم هنوز هم بلد نیستم. به اینجا هم که رسیدم با این انفجار فناوری اطلاعاتی که ترکشش به ما هم خورده کلا فارسی نوشتن از یادم رفته.
مغز من مثل یک هارد دیسک میمونه که اگه از فرمت چشم پوشی کنیم باید یک دیفرگمنت حسابی بشه. ساختار های بیخود و غلط فارسی در انگلیسی در چتی باعث شدن بعضی وقت ها به خودم فحش بدم که نمی تونم چهار خط به فارسی درست (فارسی درست) بنویسم.
بماند که شاید هیچ وبلاگ نویسی درست ننویسه، ولی من خیلی سعی می کنم که درست بنویسم ولی فقط درجا می زنم. انگلیسی عالی می نویسم؛ به خاطر اینه که دارم نحو ناب و بدون ناخالصی رو یاد می گیرم. دیروز که داشتم برای کلاس مقاله نویسی یک مطلب می نوشتم یک جمله ای رو نوشتم که خیلی بهم چسبید. این بود:
But who can imagine a world without doctors where we are surrounded by million kinds of microbes, viruses, and bacteria?
این جمله رو خودم نوشتم ولی خودم نمی تونم ترجمش کنم! چون باید فارس بنویسم. هیچ آرایه ای هم نداره؛ انشای یک بچه دبستانی. جدا کی میتونه دنیایی بدون دکتر رو تصور کنه که وسط میلیون ها نوع میکروب و ویروس و باکتری احاطه شدیم؟
البته خودم هنوز نمی دونم این جمله چند تا غلط داره!
Want to change the world yeah
I feel violent I feel alone
Don't try to change my mind oh
این قطعه انگلیسی را از آنگ One از گروه خیلی معروف Creed گرفتم چون با ذهن من خیلی خیلی مطابقت دارد! اگر دوست داشتید از اینجا با فرمت MP3 و کیفیت بالا و یا از اینجا با فرمت WMA و کیفیت احتمالا خوب! دریافت گنید. اگر از آهنگ خوشتون اومد و هوس کردید که کل آلبوم را دریافت کنید، پیشنهاد می کنم این کار را بکنید!
این آهنگ مفهومی اجتماعی سیاسی دارد (خیالتون راحت از لاف زن هایی نیستم که بگم این آهنگ پر از مفهوم و اعتراضه!) ولی به شما قول میدم که از ملودی و شعر این آهنگ خوشتون میاد. شعرش هم می توانید در اینجا بخوانید.
عرض دیگری نیست، ذهن پویای خودم را درگیر اراجیف نویسی نمی کنم.
یادتون میاد واژۀ "استرس" از کی متداول شد؟ من فکر کنم منشاء این واژه از سریالی بود که مهران مدیری بازی می کرد و یک همسر به اسم "مریم" داشت، باشه. البته شیوۀ بیان این واژه در آن سریال احتمالاً طعنه ای به کسانی بود که بی جهت و برای نشان دادن برخی از ویژگی هایی که ندارند از واژه های خارجی استفاده می کنند. ولی چون کار آن سریال تنها طعنه بود این واژه کاملاً در زبان ما جا خوش کرد.
استرس داشتن (to have stress) فکر نکنم اصلاً در زبان انگلیسی وجود داشته باشد. استرس یعنی فشار؛ و حرف اضافه ای که با این اسم به کار می رود "زیر" هست. یعنی وقتی بگوییم "زیر استرس کار زیاد خسته شده ام" حداقل به عنوان ترجمه اشتباهی نکرده ایم؛ ولی وقتی بگوییم "برای امتحان فردا استرس دارم" یعنی برای امتحان فردا فشار دارم!.
مشکل بزرگ اینجاست که این کلمه در تمام سنین رسوخ کرده. امروز که سوار تاکسی بودم دو مرد تقریبا با سن بالا در حال بحث بودند که از کلمۀ استرس چند بار در صحبت هایشان استفاده کرده بودند و کاملاً این کلمه را به عنوان جایگزینی برای عبارت "دلهره دارم" یا حتی واژۀ "مضطربم" پذیرفته بودند. از این سه واژه می توان نتیجه گرفت که استرس یک واژۀ عامیانه و پر کاربرد (علمی بودن آن به کنار!!!)، دلهره دارم خیلی ادبی و مضطربم، اگر انگ عربی بودن به آن نزنیم، واژه ای کهنه است. واژۀ ادبی که جایش در ادبیات است و واژۀ کهنه هم که باید بر اساس زایش زبانی بمیرد! در حالی که ما واژۀ استرس را به زبان خود تحمیل کردیم، قواعد غلط دستوری برای آن ساختیم و حتی در تغییر رسم الخط هم به علت محدودیت زبان فارسی در ابتدای آن مصوت قرار دادیم، در حالی که Stress با صامت شروع می شود. یرای من واژۀ عربی مضطرب تنها به این علت که از رسم الخط یکسانی با زبان فارسی استفاده می کند قابل قبول تر ست.
امروز در کلاس مقاله نویسی استاد ما در حال تدریس مفهومی به اسم "Motivator" بود. این واژه در لغت یعنی بر انگیزنده یا جلب توجه کننده. انتهای کلاس دوستم از من خواست که بمانیم و در مورد منابع آزمون کارشناسی ارشد از استاد بپرسیم. به شوخی به او گفتم: "چیه؟ بهت موتیویشن (Motivation = انگیزه) داده؟ خندید گفت آره!
کلاس که تموم شد و دوباره خواستیم سوار تاکسی بشیم؛ راننده داشت دور می زد خواستم کرایه رو بدم که گفت واستا دور بزنم! دوستم با خنده بهم گفت: میخوای بهش موتیویشن بدی؟ منم خندیدم و گفتم آره! اینجا بود که یاد همون جریان صبح و واژۀ استرس افتادم. با خودم فکر کردم که ما چقدر الکی و بی مزه زبان فارسی را می کشیم! کاری که ما کردیم برای پز دادن نبود؛ یک شوخی بود. ولی این شوخی شاید حداقل بین ما دوتا روز ها باقی بماند و به دیگران هم سرایت کند.
دوستان محترمی که تا اینجا خواندید خواهشاً دیگر از واژۀ "استرس" استفاده نکنید؛ و شوخی شوخی هم "موتیویشن" نگویید؛ حداقل نوشتن "استرس" از "موتیویشن" خیلی راحت تر است! چند وقت پیش مقاله ای از یک زبانشناس خواندم که پیش بینی کرده بود تا صد سال آینده اکثر زبان های دنیا می میرند. همه چیز به خود ما بستگی دارد.